«ملت» چیست که مبلغین بی هویت قصد ساختن آنرا دارند!

«ملت» چیست که مبلغین بی هویت قصد ساختن آنرا دارند!

۲۰۲۳/۰۴/۲۱

« دروغ  اغلباً با جلایش و جذابیت خیلی بیشتر، نسبت به حقیقت فهمیده می شود، زیرا امتیاز بزرگ دروغگو، در آنست که قبلاً می داند که عوام آرزوی شنیدن چه چیز را دارند.» (“هنا آرینت”)

 وقتی گاه گاه به صحبت های افراد در «سوشیال میدیا» و «ستودیو های» متعدد، گوش داده می شود، افراد مختلف در تحت نام «پژوهشگر» و «کارشناس» در مسائل سیاسی و تأریخ بشر، درین پروگرامهای تبلیغاتی، بفروش می رسند. در یکی از صحبت های تبلیغاتی، یک اداره کننده، مدعی شد که: “همه کشورها، ملت دارند” و با شکایت از وضعیت کنونی تسلط “نفاق” و “قوم گرائی” در “جامعۀ افغانستان”، همه را فرا خوانده گفت: “بیائید، صحبت کنیم که چگونه ملت واحدی را می توانیم بسازیم!” صرفنظر از اینکه از دید آنها، هر “قوم” و یا “گروپ ایتنی”، «ملت» محسوب می گردید. از گفتار آنها تا حد قابل ملاحظه، فقدان از درک سالم، از آنچه هم محسوس بوده است، که نمی شد فهمید که از دید آنها حاکمیت های سیاسی برای چیست و چگونه برقرار می گردند. منتها، هدف آنها این بوده است، که “واحد” بسازند. چگونه؟ در عین حال تذکار یافته است، که “تعریفی” از ملت ندارند. پس بر طبق کدام شاخص ها، تعریف خواهند کرد؟ واقعیت های تأریخی، پیش چشمان است. درین سرزمین ۲۷۶ سال قبل، «دولت پادشاهی» بنیاد یافته است. از بحث تأریخی در عمق و وسعت می گذریم. اما همه می دانند که در سال ۱۹۶۴م، دولت پادشاهی به تصویب یک قانون اساسی و به تشکیل پارلمان دو مجلسه نائل آمده است، که در حقیقت موقف یک فرد، به حیث تبعه، بر طبق قانون تعریف شده است. حق انتخاب شدن و انتخاب کردن، بر اصل “یک فرد یک رأی”، تعریف گردیده است. این حق “رأی” با گروپ خون و وابستگی نژادی او، ربطی نداشته است، بلکه قانون شرایط را برای هر فرد جامعه که سند تابعیت دولت را در اختیار می داشته است، ازین حق برخوردار می بوده است. این هم آغاز همان نیاتی بوده است، که یک “فرد” باید حق داشته باشد، تا در سرنوشت سیاسی جامعه ای که در آن زندگی می کند، وقتی بخواهد و توانمندی را در خود ببیند، در سالهای زندگی خود، سهم گیرد. به این موضوع هم مطلع هستیم که پس از سقوط سلطنت و آغاز بحران خونین، پس از قریب ۲۹ سال بعد، مطابق فیصله های کنفرانس «بن» در سال ۲۰۰۱م (۲۷ نومبر – ۵ دسمبر ۲۰۰۱م)، یک قانون اساسی «تدوین» گردید، که در خطوط کلی همان قانون اساسی ۱۹۶۴م، اساس قرار می گیرد، اما تغییراتی هم در مواد مهم، مشاهده شده است، که با طرح های متمایل به “راسیزم” در تحت نام “حقوق اقلیت” مرتکب جنایت نا بخشودنی و تأریخی شده اند. اولاً تشخیص از گذشته را نه به مفهوم حاکمیت سیاسی در نظر می گرفته اند، که چه شکل  حاکمیت ها، در تأریخ کشور ما، مسلط بوده اند، بلکه بر حاکمیت “مهر تسلط تمام قوم” را می کوبیده اند و وقتی این حلقات “راسیستی”، فرصت را در زیر سایۀ قدرت های بیرونی در نتیجۀ تحکیم پیوندهای وسیع با آنها، بخصوص در زمان اشغال می یابند، بناءً این همه  که خود آنها را خود “اقلیت” معرفی کرده بودند و با داشتن اسلحه و روابط وابسته و استخدام شده در “جنگ های نیابتی” قدرت های بزرگ مساعد یافتند، همان حلقات سازمانیافته در تحت نام و لوحۀ “اقلیت” از نسلهای بعدی قوم “بزرگتر”، بصورت کلی، به انتقامگیری، متوسل شده اند و بدین ترتیب همان سران تنظیمی و جهادی و جنگ سالاران عوام آن “اقلیت های” نامنهاد را فریب داده به اکثریت  عوام آنها خیانت کرده، برای زمان طولانی تر حاکمیت ظالمانه را بر همه، فراهم ساخته اند. صرفنظر از تفصیل، فقط یک ماده از «قانون اساسی جمهوری اسلامی افغانستان» را درینجا نقل می کنیم: «ماده ۴: حاکمیت ملی در افغانستان به ملت تعلق دارد که به ‌طور مستقیم یا توسط نمایندگان خود آن را اعمال می‌کند. ملت افغانستان عبارت است از تمام افرادی که تابعیت افغانستان را دارا باشند. ملت افغانستان متشکل از اقوام پشتون، تاجک، هزاره، ازبک، ترکمن، بلوچ، پشه‌ای، نورستانی، ایماق، عرب، قرغیز، قزلباش، گوجر، براهوی و سایر اقوام می‌باشد. بر هر فرد از افراد ملت افغانستان کلمهٔ افغان اطلاق می‌شود. هیچ فرد از افراد ملت از تابعیت افغانستان محروم نمی‌گردد. امور مربوط به تابعیت و پناهندگی توسط قانون تنظیم می‌گردد.» حال لطفاً با دقت لازم، سطر های بعدی را که به رنگ سرخ نشان داده شده است، از نظر بگذرانید. وقتی در آغاز می گویند که: «ملت افغانستان عبارت است از تمام افرادی که تابعیت افغانستان را دارا باشند.» پس اگر برای تدوین کنندگان سند تابعیت مهم می بود، آیا افاده های بعدی، اضافی نیست؟ حال لطفاً این متن مادۀ “قانون اساسی جمهوری اسلامی” را با مادۀ قانون اساسی زمان آخرین سلطنت مقایسه کنید: «مادۀ اول – افغانستان دولت پادشاهی مشروطه، مستقل واحد و غیر قابل تجزیه است. حاکمیت ملی در افغانستان به ملت تعلق دارد.  ملت افغانستان عبارت است از تمام افرادی که تابعیت افغانستان را مطابق به احکام قانون دارا باشند بر هر فرد از افراد مذکور کلمۀ افغان اطلاق میشود.» حال اینها، تشکیل ” ملت واحد”  را از اجزای متفاوت آن، که در قانون اساسی “جمهوری اسلامی افغانستان” درج شده است، بر طبق چه قاعده فکر می کنند؟ قبل از اینکه به تفصیل بیشتر بپردازیم، توجه خوانندگان محترم را به این ارزیابی “مجلۀ شپیگل” چاپ آلمان در سال ۱۹۸۰م، که مصادف با «هجوم قوای شوروی» به خاک افغانستان بوده است، و قریب هشت سال پس از سقوط سلطنت و حدود دو سال پس از سقوط خونین “اولین جمهوری”، بدست نشر سپرده است، مبذول می داریم:«… خیلی زیاد، خود مطمئنی، مداخله گران را نا دیده می گرفته اند، که در “کولونی” نو افغانستان، یک ملت به مفهوم اروپائی، در تحت حاکمیت در آوردنی نیست. زیرا چنین چیزی وجود ندارد. افغانستان، یک ترکیبی از گروپ های مختلف ایتنی را می سازد، که توسط سرحدات “مُدرن”  دولتی، با تعداد کثیری از زبانها، پارچه پارچه است. درین ترکیب مهمترین گروپ مردمی، پشتون ها، برادران قومی، و پسران کاکا، ماما و پسران عمه و خاله در پاکستان دارند: خویشاوندان خونی و اقارب نسبتاً کم، بلوچ آنها هم چنان در جمله مردمان نا آرام در کشورهای همسایۀ ایران و پاکستان بسر می برند: تاجیک ها، ازبیک ها، قرغیز ها و ترکمن ها، هزاره، نورستانی و تعداد کثیر دیگر، در اتحاد جماهیر شوروی، و هم در ترکیه زندگی می کنند. تأریخ برای آنها، به مفهوم “جینیالوژی” افسانوی در بارۀ اقوام، که مهمترین ریشۀ نگهداری یکجائی است، پیوند “ایتنی” آنهاست. برخلاف تمام گروپ های مردمی، اسلامی سخت گیر اند و آن روش را تقویت می بخشند. در تحت هدایات ملاهای متعصب، تا نخبه های شهری، با یک بی اعتمادی جنگی در برابر تعمیل قدرت مرکزی می نگرند، و هم اینکه پشتون ها و بلوچ ها تقاضای دولتداری خودی را به اوج، می رسانند، کمتر مورد توجه قرار گرفته است که، حاضراً قریب به  یک چهارم قرن، نفوذ مسکو، در کابل دوام نمود است» وقتی بر متن مادۀ قانون اساسی پس از کنفرانس “بن” توجه نمائیم، که در حقیقت انحراف بزرگ و عمیق از اصول “دولتداری مُدرن” صورت گرفته است، زیرا در تابعیت فرد از دولت (از سال۱۹۶۴م) خاصتاً، صریح گفته می شد، که فقط این فرد، تبعۀ دولت، در برابر قانون دولت، “حق و مکلفیت” داشته می تواند، بدون اینکه به گروپ خون و یا پیوند های قبیلوی و قومی  او ارتباط داده شده باشد و فقط زمانی که فرد، شرایط تابعیت از دولت حاکم را می پذیرد، این “هویت”، به او منسوب می گردد. در کنفرانس بن، سنگ تهداب دولت، کج گذاشته شد، که مفهوم «اقلیت» و «اکثریت» در تصامیم آنها، اثر وارد می نموده است. گروپ های مسلح سهیم در بحران که بخش کوچکی از جامعۀ افغانستان را خود آنها، ادعای نمایندگی داشته اند، با تمایلات «راسیستی» و مفکورهٔ اینکه گویا «حاکمیت دولتی» در دست «قوم پشتون» بوده باشد، پس مناسباتی را تحمیل نموده اند، که استحقاقیۀ قدرت را بر طبق وابستگی “ایتنی” با مهر “اقلیت ها” بشمول “وابستگی مذهبی” در تحت نفوذ تناسب در آمار افراد مسلح تحت امریۀ سران تنظیمی،  که در اختیار داشته اند، یعنی با  نمایش “اسباب زور” تعیین کردند. آنچه را که به نام حق رأی فرد، در انتخاب نمایندگی، تعریف نموده بودند، مسخره و بی معنی ساختند. زیرا تناسب در قدرت قبلاً تعیین گردیده بود. جعلکاری ها در انتخابات نمایشی را هم می توان ناشی از همان تصامیم دانست، که نه باید از نظر دور نگهداشته شود. این حلقات قدرت وابسته با قدرت بزرگ، از خود میراث کثیفی را به جا مانده اند. همین مدعییان “جهادی” و “جنگ سالاران” که تا هنوز ادعای “تقسیم قدرت” دارند، اصلاً با اصول آزادی های فردی و تعمیل دیموکراسی، قطعاً ارزش قائل نیستند. وقتی در “دیموکراسی”، مفاهیمی چون “قدرت” و “زور” یکی نیست، پس بنابر تحلیل “هینا آرینت” و دانشمند معروف علم اجتماع، “نیکلاس لوهمن” که برای “قدرت” چنین تعریفی ارائه داشته اند، باید در مشی عملی “سیاست” در نظر گرفته می شد، که نشد. این نقل قول “هنا آرینت” را در مقالات قبلی مطالعه نموده اید، که درینجا به عنوان تکرار احسن، بار دیگر از نظر می گذرانیم:  

 بخصوص وقتی افراد معلوم الحال، ازین حلقات “قدرت سیاسی نو” بشمول “اسلامیست های مربوط جمعیت اسلامی”، تحت رهبری “برهان الدین ربانی” که در تحت لوحۀ “اتحاد شمال” توسط قوای اشغالگر یعنی یگانه “قدرت بزرگ” جهان و متحدان آن به عنوان بدیل، به جای قدرت جنگی “طالبان”، که طرف، در “جنگ داخلی” بوده اند، تعیین گردیدند، صداهایی را بلند کرده اند که: “افغان” نیستند. این چگونه ممکن خواهد بود، هرگاه در یک کشور کهن “کثیرالایتنی”، هر یک در فکر یک «ملت خالص» و «متجانس» باشد و در تحت نام “قوم” قدرت بخواهد؟ به اصطلاح معمول به جای شیر گاو، به «شوربای» گوشت همان گاو میل بیشتر داشته باشند. آنچه خیلی نگران کننده بوده می تواند، اینست که در هیچ یکی از صحبت های این افراد در “میدیاهای”، تحت کنترول “استخبارات”، هیچ یکی ازین سخنوران تبلیغاتی آنها، نتوانسته و یا نخواسته اند، یک نمونه از تعریف مفهوم “ملت” ارائه کنند، چه جائی که از ترکیب “ایتنی” جامعۀ افغانستان، کدام تصویر داشته بوده باشند. با تکرار “هویت”، آنها اصلاً بر حاکمیت دولتی و نقش قانون فکر نمی کنند، بلکه همواره از “فارسی زبانان” و “حوزۀ فرهنگی” بزعم خود آنها، حرف می زنند. فقط “خود” را می بینند و بس و کلمۀ “طالبانی” برای آنها، مفهوم “شفری” را بخود گرفته است، به ارتباط “افراطیت در بنیادگرائی اسلامی” اگر جنگی های “طالبان” به آن منسوب باشد، توجه ندارند، بلکه “تکلم” افراد جنگی طالب به “زبان پشتو” دید آنها، “پشتون” را هدف گرفته اند. هوشدار به کسانی که اگر در فکر “خالص بودن” و یا “واحد بودن ملت” باشند، باید درک کنند که آرزوی آنها فقط بر حسب این توضیح “ایرنیست گیلنر”، زمانی ممکن خواهد بود که می گفته است:«… یک وحدت سیاسی قلمروی از نگاه “ایتنی” فقط زمانی متجانس شده می تواند، وقتی آنها در چنین وضعیت تمام وابستگان ملت های بیگانه را قتل کنند، فرار دهند و یا مدغم سازند.» (ص، ۱۰)  وقتی تعریف صریح از پدیدۀ «ملت» ندارند، پس چه چیز را می خواهند بسازند؟

نویسندۀ این عنوان، در بیش از یک دهه، در رابطه با این مفهوم “ملت” و دولت های “ملی” در اروپا مطالعات خود را بشکل مقالات بدست نشر سپرده است، که در آن از نتائج مطالعات و تحقیقات علمی “دانشمندان علوم اجتماعی، تأریخ و فلسفه” معلومات ارائه نموده است. بصراحت باید گفت که ادعای اینکه: “هر کشور، ملت دارد.“، کاملاً بی اساس است. برخلاف، مؤرخین، مراحلی را در “گذشتۀ” حیات بشر بر روی این زمین تشخیص نموده اند، که نه از «ملت» و نه هم از «دولت» اثری در حیات اجتماعی آنها، در آن زمانه ها، وجود داشته است. اجتماعاتی هم وحود داشته اند که خود آنها را به مفهوم «ملت» نسبت می داده اند، اما خود «دولت» نداشته اند. به همین ترتیب، “دولت هائی” را هم یافته اند که “ملت” را در ساحۀ حاکمیت خود نمی شناخته اند، که با تعریف های یاد شده منسوب شده می توانست. نتیجگیری “ایرنیست گیلنر” که گفته است : « این ناسیونالیزم است، که ملت را می سازد، نه برعکس» و از جانب دانشمندان دیگر، هم چنان در پیوند با طرز دید “بیندیکت اندرسن” مورد حمایت قرار گرفته است و بدینترتیب باید گفت که، منشاء و مبداء “ناسیونالیزم”، اصلاً “اروپا” شناخته شده است که پس از انقلاب فرانسه فروپاشی بعضی از “پادشاهی های قلمروی” را نیز، با خود داشته است. افرادی که حال مفهوم “ملت” را نشخوار می کنند و “ملت گرائی” را هم در جامعۀ ما در وضعیت بحران طولانی تبلیغ می کنند، در جملۀ همان اصطلاحات بیگانه شمرده می شوند که نمونه بی شمار ناقص قبلی هم، کشور و جامعۀ ما را به تباهی سوق داده است. خلاصه اینکه استعمال این کلمات در جامعۀ ما، جز  محصول یک هنر تقلیدی عوامفربی، چیز جدی بوده نمی تواند. همین انگیزه باعث شد که در مقالۀ قبلی، مفاهیمی یاد شده است، تحت عنوان: «آیا به «ملت» بودن و «ناسیونالیزم» نیاز است؟». بارها نقل شده است که در رابطه با ریشۀ تأریخی این کلمۀ «ملت» تفاوت نظر دانشمندان وجود داشته و دارد، اما اکثریت به نتائج مطالعات مؤرخ نامدار انگلیسی، “ایریک هوبسباوم”، بیشتر باور داشته اند، که در پشتی کتاب او تحت عنوان:  «ملت ها و ملت گرائی، اسطوره  و واقعیت» می خوانیم:

اغلب، ملت ها برای خود عنعنۀ طولانی را با پس منظر تأریخی تبلیغ می کنند، تا به تحکیم غرور ملی و هویت سهمی ادا نمایند -، لیکن باز هم فقط تعداد کمی از ملت های امروزی، دورتر از قرن ۱۹. به عقب می رسند. “تأریخ خود را غلط فهمیدن“، یک زمان باید یک متخصص سابقه دار، درین بخش گفته باشد که: ” ملت را می سازد.” “ایریک هوبسباوم”، تأریخ ملت ها و ملت گرائی را از ۲۰۰ سال اخیر به بعد  درک می کند و جرأت ارائۀ ماهیت و مفهوم این اصطلاح  را از خود نشان می دهد. در عین حال می پرسد که آیا “ملت گرائی” همانست که در گذشته بوده است. این پدیده ممکن  – بر حسب تمام انکشافات نو، مانند آنچه در اتحاد شوروی رخ داده است، به یک مبارزه طلبی، از نقطۀ فوقانی  فراتر رفته باشد؟…

 از روی ساختار اجتماعی جامعۀ “کثیرالایتنی” افغانستان امروزی، به یقین که ما در صف آنکشورها، محسوب شده نمی توانیم، که در جملۀ کمترین کشورها باشیم، تا  گذشتگان، رهبران سیاسی و “دانشمندان” ما را، در جملۀ مخترعین اصطلاح “ملت” یاد کنند. البته این “ملت بودن” و یا “ملت نبودن” هم، آنقدر مهم نیست، که عدم و یا حضور آن بر راه حرکت به پیش اثر مشهود داشته باشد. نبض فعلی جوامع را دولت مبتنی بر “حقوق”، عدالت اجتماعی و آزادی فردی و آگاهی بر علم و تخنیک جدید، می سنجد. درین جهت آموزش دلخواه و فراهم ساختن زمینه برای همه، تعیین کننده است. این در صورتی  مؤفقانه به پیش برده خواهد شد، که ما به “آزادی” انفرادی انسان و کرامت مساوی او با هر انسان دیگر، باور داشته باشیم و مطابق خواست “راسیست ها”، کینۀ “بیگانه” را عادت نسازیم، که روابط جامعۀ ما را با جهان صدمه می رساند. برخلاف اینکه آیا “ملت” داشته باشیم یا نداشته باشیم، باید درک نموده بتوانیم، که انسان های سالم و توانمند به کار و عمل، چه می توانند انجام دهند و از جانب دیگر، تا چه حد مسؤولیت خود را در آمادگی خدمت به پیر زنان و پیر مردان و معلولین و غیره ناتوانان درک می کنند؟ درک مسائل دیگر هم لازمی است، که با قبول احترام یکسان متقابل به هریک، به عنوان عادت روزمره در زندگی داشته باشند. انسان منفرد جامعۀ ما اگر درک نکند، که نه تنها با انسان دیگر تفاوت دارد، بلکه در عین حال با گذشت هر دقیقه و هر ثانیه با پدیده ها و حوادثی برخورده می تواند، که اگر صادق باشد و با دقت لازم، به یاد آورد، ممکن خود قبول کند که بسیاری از باورهای خودش را نمی تواند، بفهمد. اگر می دانست که این همه استعداد فردی و تمایلات او با “روابط خونی”، با گروپ خون او ربطی ندارد، ممکن همچو افکار در ذهن ذخیره نمی داشت. در چنان حالت، آیا شانس دوری از تمایلات احتمالی “راسیستی” و «قوم گرائی»، بیشتر متصور بوده نمی توانست؟ آیا به این واقعیت اعتراف می کنیم، که هر انسان نسبت آیندۀ زندگی خود، احساس خطر می کند؟ این احساس خطر هم می تواند، هر لحظه متفاوت ارزیابی شود. در تذکرات مقدماتی یکی از “ستودیوهای تبلیغاتی”، گرداننده اعتراف می کرد که گویا تعریفی از “ملت” ندارند و باید “ملت بسازند.” وقتی “کارشناسان” دعوت شدۀ او، به صحبت آغاز کرده اند، فوراً نام هائی از کشورها را به زبان می آورده اند که در حقیقت هیچ یکی از آنها نمی دانسته اند که “قوم” و “قبیله” یا گروپ “ایتنی” چه مفهومی دارد؟ وقتی آن گروپ ها را، به “ملت واحد” دعوت می کنند، چه تغییری را در افکار آن انسانها می طلبند، که “ملت” شوند، در حالی که خود نمی دانند که “ملت” چیست؟ آیا “قوم” که از نگاه تأریخی، حال همان “قوم”، قبل از مرحلۀ تشکیل دولت بطور کامل نیست، چگونه به “ملت” بودن قدم می گذارد؟ در حالی که “اختراع ملت” نخست در “اروپا” صورت پذیرفته است. وقتی برای برخی از “ملت ها” این یک مفهوم اختراعی و تصنعی است، آیا این افراد هم از آن هنر و مهارت برخوردار اند، که دستگاه صنعتی فکری خود آنها را در جهت “اختراع” برای این جامعۀ بحرانی مزمن و خونین، فعال سازند؟ وقتی می گویند که خود تعریفی از “ملت” ندارند، پس چه چیز آنها را مطمئن ساخته است، که به اختراع دست خواهند یافت؟ وقتی اختراع پلان شده نمی تواند و تکرار تمثیل اختراع هم ممکن نیست، این خواب و خیال را تا به کی ادامه می دهند؟ سؤال اینجاست، که این گردانندگان چه کسانی اند؟ اینها در چه خط سیاسی کار می کنند؟ مشی عمومی تبلیغاتی را چه مراکز قدرت برای آنها، تعیین و گفتار آنها را کنترول می کنند؟ آیا واقف اند که تعدادی از جوامع، در غرب “ملت” را “اختراع” و بعد در تحت شعار ملت گرائی (“ناسیونالیزم”)، آنرا در خدمت “بورژوازی شهری” قرار داده اند، که هیچ وظیفه ای را  از توده های مردم که اگر آنانرا “ملت” می خوانند، دریافت نداشته اند. پس این “ملت گرائی” آن هدفی را در پیش دارد، که برای یک گروپ “راسیستی” زیر پوشش خدمت  می کنند. حال اگر اینها کدام تعریفی را اختراع کنند، آیا می دانند که در آغاز بر خالص بودن ریشۀ نژادی، تأریخی … و غیره تکیه کرده بودند، اینها بر جامعۀ کثیرالایتنی افغانستان چه معیاری را در نظر خواهند داشت که مردم به آنها، باور داشته باشند. اینکه آیا درین مرحلهٔ تأریخی وضعیت اجتماعی و تأریخی جامعهٔ افغانستان را، دقیق درک کرده اند و یا خیر، در مقالهٔ قبلی اشاراتی داشتیم که درینجا به عنوان تکرار احسن علاوه می کنیم: « … در جامعۀ مختلط افغانستان که علاوه از ترکیب “کثیرالایتنی”، “ایتنی هائی” هم موجود اند که از یک جهت دارای منشاء واحد نیستند، از جانب دیگر این “ایتنی ها” بقایای اجتماعی، رسوم و عنعنات را از مراحل مختلف تأریخی و تکاملی، با خود حفظ کرده اند. در تشکل های ابتدائی اجتماعی، روابط خونی نقش داشته، در نتیجه اجتماعاتی را تشکیل داده بودند، که نه “دولت” و نه هم این مفهوم تصنعی و خیالی، “ملت” را می شناخته اند. اما مجموعۀ عام انسانها را که در یک محل با کلتور، ثقافت و عنعنۀ خاص زندگی داشته اند، از دید این نویسنده تا امروز هم از “تقدس” و احترام مساوی مانند هر اجتماع مشابه دیگر برخوردار بوده و هستند، زیرا بنابر ارزیابی “هنا آرینت” که در کتابش تحت عنوان “ویتا اکتیوا” یا “از زندگی عملی یعنی زندگی شاغل” به چاپ رسانیده است، سه “مشغولیت اساسی انسان”:«کار کردن، ساختن و یا تولید کردن ، عمل کردن» را باهم مرتبط یاد کرده است، زیرا هریک ازین شرایط اساسی به آنچه مطابقت نشان می دهد، که به جنس جوره، یعنی جورۀ انسان بر زمین زندگی داده است. این نویسنده بار دیگر تأکید می ورزد که منسوب ساختن یک “قوم” و یا “قبیله” بطور کلی، با حاکمیت سیاسی مستبد، عملی است جنایتکارانه. زیرا هر “استبداد” توسط فرد یا گروپ مشخص دارای روابط خاص انجام می یابد، نه توسط “کل”. کار کردن خود زندگی است. یکی از علایم جنایتبار از دید این نویسنده، اینست، که “مهره های مشکوک” و مغرض، کتگوری های “اجتماعی” چون “قوم” و یا “قبیله” را که در قدم اول، فقط تجمعاتی اند که در یک حوزۀ “کلتوری و فرهنگی” زیست دارند، بصورت عام، ” دیکتاتور” و یا “مستبد” می خوانند. چنین یک قضاوت و حکم کلی، طوری که در بالا نیز گفته شد، گناهی است، نا بخشودنی. این نویسنده: یک زمان کلتور و فرهنگ را به عنوان سیستم “باز” تصور نموده، متوجه شده است که با کلتور و ارزش های آن، انسان زندگی می کند. بدون امر جبری کسی و هم خلاف خواست و ضرورت خودش. چون این ارزش ها توسط انسان خلق می شود و آزاد در اختیار انسانها قرار می گیرد، پس هر انسان آزاد، در وقت ضرورت، خود تصمیم می گیرد که از کدام ارزش در چه فرصت و برای چه منظور و ضرورت فردی کار گیرد. دلیل این بوده است، که بر ارزش های کلتوری، دولت را نمی توان ساخت. در حال حاضر نمونه های حکومتداری «سیکولار» با تطبیق اشکال دیموکراسی و دولت های حقوق، بیلانس مثبت از خود به جا مانده اند. زیرا دولت به نظم و امنیت نیازمند است، که نقش مهم و حیاتی را قوانین ایفاء می کند، که مراعات و اطاعت از آن جبری شمرده می شود. درست است که افکار سیاسی هم جز کلتور بشری است، اما کاربرد آن خیلی فرق می کند. اینرا هم می دانیم که کلتور و فرهنگ در حیات انسان، نقش اقتصادی نیز دارد، که تفصیل درینجا نمی گنجد. بناءً مهمترین قدم در حیات اجتماعی، توافق و یا «اتحاد سیاسی» است.  اتحاد سیاسی زمانی ممکن است، که به انسان “انفرادی” چنان “آزادی” فراهم باشد، که آزادانه به اظهارنظر و فعالیت سیاسی، برای تعیین مسیر فعالیت آیندۀ اجتماع، سهم گرفته بتواند. کلمات لسان، ذخیره گاه ساکن مفاهیم است. خود کلمات، مفاهیم را با همدیگر بطور خودکار مرتب  نمی سازد. این انسان است که با تفکر و انگیزه، از آن کلمات به هدف سیاسی نیز کار می گیرد. تا وقتی که آزادی سیاسی و آزادی بیان مسلط باشد، امکان رشد و غنای کلتور و فرهنگ هم می تواند، ممکن گردد. از مدت ها بدینسو در گفتار گروپ ها و حلقات مختلف، اصطلاحات خیلی بیگانه هم از زبان آنها ، می شنویم، که با ساختار اجتماعی و سطح انکشاف جامعۀ عنعنوی ما، کاملاً وفق نشان نمی دهد. از آنجمله کلمۀ “شهروند” قابل تذکر است، که به احتمال قوی از یک کلمۀ کدام زبان اروپائی ترجمه شده است، که در ترکیب اجتماعی در اروپا، آن کلمه مختص به یک گروپ شهری منسوب می شده است. با همین شباهت، “هنا آرینت” از تأریخ قدیم یونان، نیز یادآور شده است، که کلمۀ “سیاست” (politik) را در زبان لاتینی “اجتماعی”  (sociale) ترجمه کرده اند، و مفهوم “شیوۀ زندگی سیاسی” را در زبان “لاتینی”، “حیوان اجتماعی” (animal sociale) بازگو کرده اند. “هنا ” در استعمال این مفاهیم، تا آخرین روزهای زندگی خود، با مغشوشیت  می دیده است. زیرا هر فعالیت اجتماعی حتماً سیاسی نیست. دولتمدار معروف آلمان، صدراعظم پادشاهی آلمان، “تصمیم سیاسی را یک امکان” می فهمیده است. “هنا آرینت” در کتاب خود، تحت نام “پولیز” یک مرحلۀ قبل از تشکیل “دولت شهری” را معرفی نموده است، نویسندۀ این مطلب گمان می برد که حال افرادی ممکن در معنی کلمۀ اروپائی، اشتباه مشابه را مرتکب شده باشند و یا عمداً این کار را برای هدف سیاسی انجام داده باشند (رومی ها هم چنان باید هدف سیاسی داشته بوده باشند، که کلمۀ یونانی را غیر دقیق در جهت اهداف سیاست “دینی”، دین عیسوی، انجام داده اند.) که کلمۀ “شهروند” را در افغانستان برای همه نقاط کشور به زبان می آورند، گویندگان آنها بدین ترتیب صریحاً، به گروپ های اجتماعی زحمتکش دهات توجه نکرده اند، که بقایای ساختارهای “قبیلوی” غیر شهرنشین را نیز در بر می گیرد. این وضعیت فضای تحریک آمیز تبعیضی را نیز سبب شده است. جای شک نیست که در کشورما، آن ساختارهای قبیلوی قبل از تشکیل “حاکمیت دولتی” بطور کامل، وجود ندارد. البته عنعنات و رسوم قدیمی کلتوری و بقایای طرز زندگی محلی، با تفاوت های ممکن در برخی نقاط کشور وجود داشته باشد. البته روابط معین آنها را با هم، در اجتماعات، در مناطق مختلف نگه میداشته اند. در ساختار اجتماعی به اصطلاح “فیئودالی”، باشندگان دهات و مزارع و بخش مشغول در تربیۀ حیوانات به طرز عنعنوی، به اصطلاح “فیلسوفان” دوران مُدرنیزم و ماشینی شدن تولید، در صف “زحمتکشان” یاد می نموده اند، در حالی که هر کاری که انجام می یابد، “زحمت” دارد. حال از اثر معروف “ایرنیست گیلنر” جامعه شناس و فیلسفوف، که در تحت عنوان “تعاریف” در شروع کتابش به چاپ رسانیده است، تعاریفی را هم نقل می کنیم، تا دیده شود که آقایان در چه خواب و خیال اند؟ آقایان وقتی تعریف “ملت گرائی” را نمی فهمند، اما عاجل به آن نیازمند هستند، لطفاً به تعریف ذیل، از کتاب “گیلنر” نظر اندازند: « “ملت گرائی” قبل از همه یک “پرنسیپ” سیاسی است، که می گوید، وحدت ملی و وحدت سیاسی با هم وفق داشته باشد.» در عین زمان در ادامه علاوه می کند که: «”ملت گرائی”  به مثابۀ یک احساس – یا حرکت – خود اجازه می دهد که به بهترین صورت به کمک این “پرنسیپ” تعریف شود. این احساس ملی، احساس قهر و غضب است، که در برابر نقص پرنسیپ درک می شود و یا رضایتی است، در صورت تحقق آن… یک حرکت ملت گرائی با چنین یک احساس، به راه می افتد… “پرنسیپ” ناسیونالیستی می تواند به چندین نوع جریحه دار شود. سرحدات سیاسی یک دولت ممکن تمام آعضای ملت را گاه گاه در بر نگیرد؛ یا اینکه همه را در بر می گیرد، لیکن علاوه از آن، یکتعداد خارجی را هم با خود دارد، و یا اینکه هر دو معیار صدق نکند، زیرا همه، اعضای ملت نیستند، اما با وجود آنهم  یکتعداد از اعضای ملت های دیگر را در بر می گیرد…» (ص؛ ۸) “گیلنر” هم چنان می نویسد که: «نه همه اجتماعات داری یک دولت اند. از آن مستقیماً منتج می گردد، که برای اجتماعات فاقد دولت، مسئلۀ “ناسیونالیزم” مطرح شده نمی تواند. وقتی هیچ دولت  وجود نداشته باشد، آشکاراست که نمی توان پرسید، که آیا سرحدات آن با سرحدات ملت روی هم مطابقت نشان می دهد و یا نه.» (ص،۱۲).

پایان

از افتتاح وبسایت (۲۰۲۱/۹) تا کنون

مجموع شمار خوانندگان 178

برای ارتباط، احترامانه از شما دعوت میشود به آدرس های ذیل با ما در تماس شوید

nasharat@ariana-afghanistan.com و یا info@ariana-afghanistan.com

به استناد مادۀ ۲۰میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی، تبلیغ برای جنگ و ترغیب و دعوت به نفرت نژادی، مذهبی، زبانی و هرنوع دیگر آن، که منجر به خشونت و زور گردد، از نشرات ممنوعه محسوب گردیده ، اقبال نشر نخواهد یافت