بهار خزان زای ۱۳۵۷

شمار خوانندگان این مطلب تا حال: 883

۲۰۲۲/۰۴/۲۸

بهار خزان زای ۱۳۵۷

در کودکی به تاریخ باور نداشتم. گردش سریع وقایع یا اقلاً رویدادهای سیاسئ که درج صفحات کتاب تاریخ مکتب ما بود با استقرار متداوم و نظم یکنواخت سلطنت محمد ظاهر شاه در تناقض می نمود. در بُعد زمانئ ذهن کودکانهٔ من دنیا تغییرپذیر نبود. بزرگان ما که سرد و گرم روزگار یا به اصطلاح خود شان زهر«پادشاه گردشیها» را چشیده بودند دعا می کردند «تخت و بختش بر قرار.» این اصطلاحات و دعا ها برایم چندان مفهوم نداشت. اینها بیشتر خیال برانگیز بودند تا واقعیت گرایانه. تا آنکه رمالِ تقدیر سنه را با تاس اعداد طاق نوشت: ۱۳۵۷.

بهار آن سال خود را با زیبایی می آراست، ولی به نحوی رنگ زمانه با رنگ بهار نمی خواند و نیکویی آن سال از بهارش پیدا نبود. گویی تیرگئ تیرماه در بهار آمده بود. صفحهٔ ایام از آن روزها  تفسیر داشت، ولی از فرداهای موهوم آن تعبیری نداشت.

ارقام رمال می توانست خواب و خیال باشد یا هم کابوس و توهم وحشت. همهٔ مربوط به آن بود که بخت برتخت می ماند یا تخت در تابوت زیر خاک می شود. مد و جذر روزگار در افغانستان به خوابی می ماند که باید تعبیر می شد. مانند خواب عزیز مصر که تعبیرش را از یوسف کنعان خواستند: هفت گاو فربه هفت گاو لاغر را خواهند بلعید… در افغانستان هم به نحوی چنان شد. هفت گاو هفت ثور هفتاد سال آرامش نسبی را بلعید. ممکن اسم کنیهٔ داکترنجیب هم رمز تحذیری بود که رمالان وقت از تعبیرش عاجز بودند.

نظم دنیا چنان برهم خورد که از آسمان ما سجیل بارید و در نیل ما خون روان شد. موسئ نبود که اعصایش ماران فرعون را ببلعد. اگر هم بود، موسئ عمران نبود، بل موسئ ویران بود که کشور را سوی بربادی سوق داد.

بدفرجامئ انقلاب قُلابی را میتوان از قربانی و شهادت صدها هزار هموطن بی گناه تخمین زد. سیطرهٔ شمشیر ظلمت بود که در آن طلب آزادی جرم بود، زندگی ارزش نداشت، کرامت انسانی در گرو پرولیتاریای بین المللی قرار داشت، زنده بودن تصادف بود، و زنده ماندن نذرانهٔ خیرات سر حزب دموکراتیک خلق افغانستان.

بلی بهار آن روزگار مرگبار در مردن و میراندن خزان می نمود. صرف اینکه زنده ها بر حال مرده ها حسرت می خوردند. خوشبخت کسی بود که از او جسدی برای خواندن جنازه اش به جا مانده بود.

جان مردم در اسارت اندیشهٔ رو به زوال بیگانگان دست و پا می زد. خلقیها که به خالق چندان باورنداشتند خلق می گفتند، ولی خلق می کشتند. شعار نان، خانه، و لباس می دادند، ولی همین ها را از مردم می گرفتند. خون بر خاک می ریختند و خاک برباد می دادند. تفاوتهای اندیشه را به بهانهٔ  تفاوتهای طبقاتی از بین می بردند. صرف نظر از ساختار فرهنگی و تحولات سیاسئ تاریخ برای جهانشمول نمایان دادن پیشبینی های مارکس باید فیودالها را میان غرب زده گان و غربت زده گان پیدا می کردند.

سرزمین آفت زده ما در مقاومتهای مسلحانهٔ بالاحصار و ریشخور تعریف می شد، در مقاومتهای مردمی روستاها و قصبات، در خزیدن و غریدن دیوهای آهنین عرابه زنجیری که برای سرکوبئ مقاومت های مردمی به این ولسوالی یا آن ولایت سوق داده می شدند، در بمباریهای هلیکوپترهای نظامی که مانند زنبورهای عذاب به هر سو می پریدند و می چرخیدند. امیدها در رفت و آمدهای به زندان پلچرخی خاک می شدند، در خواندن نام نویسهای وزارت داخله به یأس مبدل می شدند، و در آه جگرسوز بازماندگان سرد می شدند.

به یاد دارم. روزی که برادرم آمد و گفت پدر ما را بردند… در تپ و تلاش به هر سو دویدیم، ولی آنچه عیان بود، کی را قدرت بیان بود؟ بخت یار و یاور پدرم شده بود و به حرمت ریش سفیدش او را در محلهٔ ناآشنای شهر در تاریکئ شب چشم بسته رها کرده بودند و هزار شکر که با چشم باز زنده برگشت. روز دگر پدرم آمد و گفت برادرت نیست – به خانه برنگشته. به نحوی نیست گفتنش به نیست شدن برادرم اشاره می کرد. در انکار حاضر نبودیم با حقیقت روبروشویم. خود را فریب می دادیم و هرچند و هر سو می گشتیم در پی تنی که هرگز ندیدیم و در پی روحی که قبلا پرواز کرده بود. بلاخره حقیقت جلو چشم ما ایستاد و پردهٔ انکار را به دور افگند. برادرم دگر در میان ما نبود.

سال سردی بود. خون در تن سرد می شد و روح در بدن. سلسلهٔ سردی چنان اوج گرفت که هرچند روز درمیان به سوگ یکی یا دگری از اعضای خانواده و اقارب می نشستیم. از غمسراها که آنرا خانه و منزل می خواندیم به مجالس ترحیم سالون فاتحه خوانی پناه می بردیم. هرقدر با همدلان غمشریکی می کردیم، سهم غم ما کم نمی شد. مرگهای «نا به هنگام» نه هنگام داشت و نه شرم که از گلیم عزای ما گام بردارد، برخیزد و برود پس کارش. مسلم است که شتر مرگ زمانی جلو خانه هرکس زانو می زند، ولی این شتر کینه توز مرگ جلو درهای خانوادهٔ ما را اجاره گرفته بود.

ما تنها نبودیم، ولی تنها ما نبودیم که با سوگ مرگ ومیرِ جگرگوشه ها و غیبتِ اقارب خو کرده بودیم، و با توقع مرگ آشتی کرده بودیم، یا حتی با بی علتی آن عادت کرده بودیم.

تعداد قربانیان خانواده و اقارب ما از سی و سه تن تجاوز کرد. حلقهٔ تجرید پیوسته به دورم تنگ می شد. تواتر تهدید هم ناگزیر زمانی به واقعیت می پیوندد. آخر چقدر باید بختم را می آزمودم. چقدر باید با تقدیر بازی می کردم. روزگار گزینهٔ دگری برایم نداشت جز دو راهئ که خواهی نخواهی باید با آن روبرو می شدم: یا کشته در زیر خاک خود یا زنده برسر خاک دگری.

یک روز خزانی خود را عقب موترسایکل سواری نشسته یافتم که از خط دیورند عبور کرد. با چشم پراشک به عقب نگریستم تا یک بار دگر و شاید هم برای آخرین بار به افغانستانم نگاه کنم – افغانستانی که از آن فقط گرهٔ مشت خاکی در جیب داشتم. درست در همان لحظه درک کردم که چه سان بیگانگان با سرزمینم بیگانه ام ساختند. درک کردم که چه طور گاه گاه اندیشهٔ آدمی بلای جان آدمی می شود. کاری نکردم جز اینکه به جرم متفاوت اندیشی به لشکر فرارمغزها افزودم.

فردای آن روز مردی با قامت خمیده مرا راست به دفتر ثبت نام برد و به مامور عقب میز آشاره کرده گفت: «رفیوجی هی…» طنین آن جملهٔ با هیبت چون رعدی در فضا پیچید و از اثر آن آسمان برسرم فروریخت. با شنیدن آن جمله چند و چندین بار مُردم. با هر یکی از دوستانم که در افغانستان قبلاً مرده بودم. حال در عالم آورگی با افغانستانم مُردم. بعدها، بلی دیر بعد دیدم آسمان هنوز هم بالای سرم ایستاده بود. همان آسمانی که می دانستم بالای کوهساران هندوکوش خیمه زده بود. آسمانی که دنیا کودکی ام را بین قله های کوهای چهارطرف زمردستان خاک پاک لوگر تعریف کرده بود.

ولی دگر همهٔ آن خواب و خیال بیش نبود. پلخمان تقدیر به صحرای آوارگی پرتابم کرد – به دیار دور، خیلی دور. در غربت آن قدر به غرب رفتم که دگر زمین را توان گسترش نبود. از کشتئ شکستهٔ افغانستان با دل ناآرام به ساحل اوقیانوس آرام رسیدم. از قضا، احتمالاً هم از روی عادت، سری زدم به پوهنتون کلیفورنیای جنوبی. از احوالم طوری جویا شدند که گویی منتظر آمدنم بودند. تقسیم اوقات تدریس را پیش رویم گذاشتند و سمستر درسی هم سه هفته بعد آغاز می شد.

تدبیرم به خواست تقدیر تعظیم کرد. دنیا ام کاملاً عوض شد. دگر آزاد بودم و زندگی ام زیر تهدید نبود. ولی از آزاد نبودن هموطنانم غافل نبودم. تنم در غرب ولی روحم در شرق بود – در افغانستانی که در آن اختناق خلق و پرچم رقابتی بود و رعب و وحشت مسکو و کابل نیابتی. افغانستان دگر سرزمین بیرقهای بلند سه رنگ نبود چون از سیاه بختی بهار سبزش را با خون سرخ آغشته بودند.

روزی بعد از فراغت تدریس بر بلندی سرسبزی در پوهنتون کلیفورنیای جنوبی دراز کشیده بودم. در آسمان نیلگون اسباب تسلی و قناعت خاطر می جستم. هِراسم از آن بود که مبادا روزی کشور ما در دام خرس قطبی اسیر بماند و مانند جمهوریتهای مستملکهٔ آسیای میانه در بیرق ما هم ستارهٔ سرخ و نوار سرخ افقئ کمونیزم اضافه شود. ناگاه اهتزاز بیرق بالای سرم توجه ام جلب کرد. دیدم که زیر بیرقی هستم که ستارهٔ سرخ و نوار سرخ افقی و تصویری از خرس بزرگ را دارا است با عبارت: جمهوریتِ کلیفورنیا. تعجب کردم که آوارگئ هزاران فرسنگ دور از وطن را قبول کردم تا زیر بیرق با چنین تمثالها نباشم. آخر کار همان شد که شد. به بازئ تقارن تقدیر خندیدم و سکوت کردم.

از خود پرسیدم، «آیا سزاوار این آرامی او آسایش هستم در حالیکه هزاران تن از هموطنانم در سنگرهای داغ و کاشانه های سرد به خاک و خون می غلتند؟» خاموش ماندم و خجل. تصویر به خصوصی از خاطرهٔ دردناکی پیش چشمم عبور کرد.

روزی شایعهٔ از احتمال وقوع تظاهرات عدهٔ از محصلین پوهنتون کابل علیه رژیم خلقی پخش شد. صبح آن روز برایم گفتند، «رئیس صاحب می خواهند شما را ببینند.» این چندمین بار بود که به دفتر رئیس پوهنځی احضار می شدم. علت آنرا حدس می زدم، ولی مطمئن نبودم. موظف جلو دفتر رئیس گفت مصروف هست باید اجازه بخواهند. گفتم خودش مرا خواسته. رئیس صاحب به کارهای حاضرین دگر توجهٔ بیش ازحد و رسیدگئ تام کرد و تا می توانست مرا در تعلیق و تأخیر و هراس نگهداشت. سرنوشتم به دست نوشت او بسته بود. بلاخره رو به من کرد و از فعالیت تدریسئ بیرون از پوهنتون من پرسیدند. گفتم خارج از وقت رسمی به اولادهای وطن انگلیسی تدریس می کنم. کارم را تحدید و تحریم کرد و در لفافهٔ نزاکت هوشدار دادند. برایش اطمینان دادم.

در همین اثنا در دهلیز بیرون سروصدا بلند شد. محصل جوان خلقی سراسیمه به دفتر درآمد به خاطر حضور من متردد بود مطلبش را به صراحتی که می خواست بیان کند، صرف اینکه گفت وضعیت خوب نیست. رئیس از وضع مضطربش فهمید و بدون تأمل برخاست تا به اوضاع رسیدگی کند. من هم با رعایت ادب ناچار در خروج از دفتر معیتش کردم. منزل دوم پوهنځی ادبیات کاملاً خالی شده بود. در بیرون آشوبی برپا بود و شعارهای از مخالفین حکومت به گوش می رسید. جلو یکی از اوتاقهای درسی که احتمالاً آنرا توقیفخانه ساخته بودند چند محصل حزبی پهره دار بودند. در راه زینه ها یک دستهٔ دگر از محصلین یک تن را در حال لت و کوب کشان کشان بالا آوردند و او را جلو پای رئیس پرتاب کردند. یکی از محصلین خلقی گفت: «نمی دانم این مرتجع احمق چی می خواهد.» جوان بدون درنگ فریاد زد «آزادی می خواهیم – آزادی… آزادی». پیهم چیغ میزد «آزادی». ترسی که در چشم آن جوان پدیدار بود هرگز فراموشم نمی شود، ولی جرأت او بیشتر قابل ستایش بود. او به جرم خواست و خواب و خیال آزادی محکوم بود. نمی دانم چرا در میان حزبیهای خلق و پرچم که دور و بر و بالای سرش ایستاده بودند چشمش به من دوخته بود و من در ناتوانئ کامل به او می نگریستم. به شوق و شعف آزادیخواهی او می بالیدم، ولی به ناتوانی خود می شرمیدم. جرأت، شجاعت و حرمت به آزادی و کرامت انسان را که در چهرهٔ آن جوان دیدم در ذهنم گرهٔ بست. آن گره محکم را زمانی باز کردم که به منظور ادای دین به هزاران جوانمرد مانند او و به پاس حرمت به شجاعت و دلیرئ آن جوانمرد هموطن قلم برداشتم و شعار او را سرخط جریدهٔ نوشتم. آزادی.

آخرین شمارهٔ جریدهٔ آزادی بعد از شکست و خروج همسایهٔ بزرگ شمالئ افغانستان از لاس انجلس منتشر گردید. صرف آنگاه قلم را بوسیدم و برکاغذ گذاشتم.