عشقری فریاد عاجزانۀ شهر کهنۀ کابل

شمار خوانندگان این مضمون تا حال: 656

۲۰۲۲/۰۳/۲۲

عشقری فریاد عاجزانۀ شهر کهنۀ کابل

گرچه خاستگاه عشقری قشرتقریباً مرفۀ متوسط است ولی خود بعد از مرگ پدر، مادر، و برادر به صوب  صف پائین این قشر می لغزد و همان است که در اشعار او ما فریاد رسای همین گروه اجتماعی جامعۀ شهر کهنۀ کابل را می شنویم، از اشعار او عطر خاطره انگیز کوچه، پس کوچه های “قورتای چنداول و کوچۀ چار سوی آن و گذر شاه سمندان”، “چهارراهداری عاشقان و عارفان”، “کوچۀ چقرک سراجی” ” بازار کاه  فروشی جاده”، ” کوچه چاه مداح دروازۀ لاهوری”، “قصاب کوچۀ کهنه فروشی معروف کابل”، گذر بابای خودی شور بازار(محل اقامت عشقری) و …. با آن سماوار هایش، ، کله پزی هایش، شش کباب پزی هایش، با آن دکان های نان قاق فروشی هایش، با آن روده و شکمبه فروشی هایش، با آن پلوتولکی، قورمۀ جیگر فروشی هایش و.. … بخش زیاد این مرکبات اجتماعی – اقتصادی گویای واضح آن است که محیط اجتماعی و منبعۀ الهام شعری عشقری چه ها و کی ها بوده اند؛ اکثریت طبقات و اقشار فقیری که در شهر عشقری زندگی میکردند، بُعد انسانی همین مرکبات بودند.

آری در آنجا حلیم پزی هم داشتیم، چاینکی – که پسان ها برای پولداران و عده ای از خارج نشینان “غذای لوکس…!!” شد، شیر و قیماق فروشی، پنیر های خاص مانند پنیر “کشمش پنیر”، پنیر خام، آشاوه پنیر که فقرا رنگش را هم نمی شناختند.

قابل توضیح است که “حاکمیت خلقی…!!” در دوران سلطه اش بعد از قیام چنداول این محله را زیر زنجیر تانک هایش له نمود که نمیدانم از کوچه های متنوع آن نشانی مانده است یانه…؟؟ و نیز در طی همین چند دهۀ اخیر شهر کهنۀ کابل با بی اعتنایی تمام به خاک یک سان شد هم در مرحلۀ جنگ های آزمندان تنظیمی و هم در جریان چپاول حریصان ثروت و دارایی های عمومی و خصوصی، و به جای رهایش گاه های اصیل و ثقه آن، عمارت های بدرنگ وبی نام و نشان برافراشته گردیدند و حالا اسم و نام و نشان بسیاری از محلات شهر تأریخی کهنۀ کابل از صفحۀ هستی حذف ومنسوخ گردیده اند.

 و “کهنه فروشی” کابل که غربا از آن جا کوش و لباس و کلوش و پیزار می خریدند، بعد “لیلامی فروشی ها” گل کرد، و قشرمستضعف به این لیلامی فروشی ها روی آورد، که امتعه اش البسۀ “دست دوم” از خارج آمده بود، از کشور های که می توانستند، پوشش های شان را قبل از فرسوده گی نهایی تبدیل کنند.

 و بوریا فروشی که مردم با آن منازل شان و مساجد را فرش میکردند، در نگاه واقعگرایانه، همین ها ملحقات وسایل زندگی اکثریت بودند.

افتاده‌ عشقری را بالای خاك ديدم
گفتم به اين اديبی يك بوريا  ندارد

خانه ها و دیوار های گلی و کاه گلی که گاهی بوی خوش کاه گل کاری اش به انسان طراوت مادر طبعیت را میداد و تعدادی از این خانه ها چنان سالمند شده بودند که انگار خدای ناخواسته کدام دیوار آن فرو نریزد، تنگی کوچه هایش هیچ وقتی ناامن نبودند، با آنکه لوکس و مدرن نبودند اما با وجود نداشتن کانلیزاسیون، تا حدی  نظافت عمومی را رعایت میکردند.

شهر کهنه نشینان کابل در ادوار مختلف باسواد، میرزا، کاتب، مأمور، معلم، محاسب، شاعر، نویسنده،  نقاش، صحاف، مطبوعاتی، کتاب فروش، مفتی، قاضی، روشنفکر و مبارز سیاسی به جامعه تقدیم کرده است. اگر محاسبه گردد، این کهنه نشینان کابل در هر مرحله ای از تأریخ کشور برای آزادی و محو اسارت – به تعبیر گستردۀ آن –  قربانی های زیادی داده اند  ولی هیچگاهی در ازای آن تقاضای غصب قدرت و حکمرانی جبری را بر کشور نداشته اند.

عشقری فرزند همین حول و حوش بود، اشعارش و اندیشه های که در آنها جا داده می شد، خالص دست نه خورده و بدون آمیختگی با “اندیشه های نو وارد شده” است، عشقری بازگو کنندۀ وضع روحیات و رویا های طبعی کهنه نشینان بود که آوازاقشار هم خط کهنه نشینان، در سراسر کشور را همنوا می ساخت، به نوشتۀ جناب معروفی استاد سواد دری« عشقری شاعری بود افسرده دل و از قشر پائین توده های محروم…»…

گاهی دل آدم را میگیرد که اشعار عشقری را در چنان رنگ و البسه ای بسته بندی میکنند که این اشعاراز هویت اصلی خود به دور می ماند، از او چهرۀ بشاش و خوش و راضی از تمام آنچه در دوران زندگی او میگذشته است،  را به ما معرفی میکنند، شاید چنین جعلی در حق هنرمندان زیادی به عمل آمده باشد، که شاعران جدی و تراژیک سرا ( غمنامه سرا) را با روحیۀ “دسکویی” به نسل جدید به معرفی میگیرند. توجه باید کرد آثار ماندگار یک هنرمند که پیامی برای نسل های مختلف دوره های مختلف دارد، کاملاً متفاوت است با  آن اثری هنری که رنگ آمیزی اش می کنند، تا به  خورد مود روز جهت جلب “بازار” برابر شود…

شعر: صوفی غلام نبی عشقری
کمپوز و اجرا: فرهاد دریا

آری عشقری شاعر غم شناس، غم دیده  و “افسرده دل” بود او خوشی ها را هم مدح و ستایش میکرد، خوشی های که باید میسر می بودند، که نبودند، او چنان در اشعارش از حزن و تیره گی دوران و فقدان امید حرف میزند که حد اقل در چنین شکل و تصویری و با چنان الفاظ و بی ساختی،  کس دیگری کمتر، سروده و حرف زده است، او فرزند رنج بود، نه از بالا و نه از کنار و بلکه از دل قشر متعلقه اش صدا بر می آورد. منابع الهام او تصنعی نبودند، خود او جز آن منبع می توان بود.

ز بازار محبت  غم  خريدم
خريدم  غم وليكن كم  خريدم
همين داغی كه حالا بردل ماست
ندانم  از  كدام  عالم  خريدم

عشقری دشواری و ثقلت تحرک اجتماعی را حس میکرده است، به همین جهت میگفته که:

کام دل حاصل نمودن از فلک آسان مگیر
کی دهد حلوا به کس تا یک دو دندان نشکند
در میان لای و گل خیر است اگر نانم فتاد
بوتل   تیلم در این  شام غریبان  نشکند

گرچه شاید عشقری حتی اسم “خود سانسوری” را نه شنیده بود، اما به خود توصیه میکرد که:

زین قصه بوی خون دمد ای عشقری خموش
هر  جا  مکن  برای  خدا  این  صدا  بلند

ولی غزلی از عشقری که مرا زیاد مشغول ساخته و پرسش های در ذهنم خلق کرده است، غزلی است که در زیر می خوانیم، نمی دانم بالای این مرد برزگوار، صوفی، نیک اندیش و مسکین چه آمده بود که از جنازه و میت خود چنین سیمای میدهد، چنین پیش آمدی که به شدت از آن بوی خود آزاری (مازوشیزم) می آید، خود کمتر بینی مفرطی که زادۀ عوامل برونی و محیط زندگی خواهد بود، در آن تمنای بی نیازی از مدد دیگران را نیز می توان حس کرد .ولی با خواندن آن چنان حزن و تأسف به انسان دست میدهد که جگر را پاره میکند، آخر مگر از عشقری  شاعرشهر کهنۀ کابل چنان استقبالی میگردیده که او برای جنازه اش همچو “مراسمی” می اندیشیده است…؟؟، به آن زبان رسای کهنه نشینان کابل چه توجه و برخوردی شده بوده است که از جنازۀ خود، آن گونه “بزرگداشت”، حدس می زده است…؟؟

آئینه را به پیش دهانم میاورید         نام مرا زصفحۀ هستی برآورید 
مرا به شست و به تکفین چه حاجت  پیش از جنازه ام به مغاکی درآورید

تکلیف جسم من سر دوش کسی مباد             از خانه تا حضیره به پشت خر آورید کهنه دلق من بر اسقات کافی است مثل غریب کم بغل بی زر آورید

حلوای این شامی ام به جهان اینقدر بس است  بر مرچگان تربت من شکر آورید

این است حاجت دل بیچاره عشقری
ای دوستان زر و شفقت برآورید.

در اخیر شما را به دکلیمهٔ زیبائی از یکی از اشعارصوفی عشقری که توسط هموطنی بنام “میلاد شریف” تهیه ترتیب و در چینل “زمزمه های شب هنگام” درانترت به نشر سپرده شده است، دعوت مینمایم.

حرمت و یاد این شاعر گرانقدر و معظم گرامی باد.

پایان