غرورِ رفته

شمار خوانندگان این مضمون: 1505

۲۰۲۲/۰۲/۱۴
پوهاند محمد بشیر دودیال

غرور رفته

بعد از ده ساعت صدای یکسان انجن طیاره، چراغها روشن و صدای الارم شنیده شد. تعدادی خود را بالای سیت راست نموده چشمان خواب آلود شانرا مالیدند. ستیورد جوان نزدیک دروازه ی کابین نمایان گشت، داکتر و دیگر سرنشینان این آیربس متوجه ساعتهای خود شدند، زیرا کپیتان در آغاز پرواز اعلان نموده بود که طیاره ی حامل شما بعد از ده ونیم ساعت در میدان هوایی کابل نشست خواهد نمود. اینک فقط نیم ساعت دیگر باقی مانده تا مسافرین در میدان هوایی کابل قدم به زمین بگذارند. داکتر نیز یکی از مسافرین این ایربس بود. او بعد از بیست وهفت سال به زادگاهش می آمد. هربار با به یاد آوردن کابل احساس دلگرمی و شادمانی خاص رامی نمود، قلبش میتپید و هیجانی میشد.  او در کنار ترین چوکی( 11a) نشسته بود. در تمام ساعات پرواز  به جز از دو چراغ بال طیاره که یکی به رنگ نارنجی و دیگری به رنگ سرخ روشن بودند، چیزی در بیرون دیده نمی شد. داکتر در طول  راه  فقط  چند جای متوجه زمین شد که چراغهای روشن بعضی از شهرها مانند ذرات بسیار کوچک و متراکم طلایی ودرخشنده به چشم میخوردند. وقتی این بار به بیرون نگریست، شقایق سپید شده بودند، به جز از یک ستاره روشن و تابان که در افق میدرخشید، دیگر هیچ ستاره ی دیده نمیشد. داکتر یک بار دیگر بیاد آورد که لحظات ملا اذان شهر کابل است و صبحدم روشن شهر نزدیک است. در همین لحظه باز هم صدای کپیتان شنیده شد که اعلان کرد:

“مسافرین گرامی! طیاره ایربس حامل شما بر فراز میدان هوایی کابل قرار دارد، ساعت به وقت محلی پنج ونیم صبح، آسمان صاف و درجه حرارت ۱۴ درجه سانتیگراد است. اندکی بعد طیاره نشست مینماید؛ به توجه رسانیده میشود تا پاسپورتهای خود را روی دست داشته، حین کنترول موظفین مربوطه در اختیار قرار دهید. لطفاً تا توقف کامل کمربند های تانرا بسته نگه دارید. تشکر. “

احساسات نشاط وخوشی سراسر وجود داکتر را فراگرفته بود. فراموش کرده بود هنگامیکه او از شهرکابل خارج شده بود،جوانی بود با مو های سیاه، اندام متناسب میانه، چشمان دقیق و آرزوهای درخشان ومواج که آینده اش را تابناک میدید. او در آن هنگام فاکولته ی طب را تا صنف دوم رسانیده بود. اینک اکنون  او در خارج از کشور محبوبش طی سالهای طولانی که جنگ تباه کننده ذات البنیی دوام داشت، طب را تکمیل و دارای سابقه کاری بیست ساله درین رشته شده بود. اوطی تمام این مدت وسالهای جنگ به کشور نیامد، اینک بعد از اندک آرامی در حالی عودت مینماید که: مو های سرش کاملاً سپید، اندام وقدش مایل به چاق، با عینکهای ذره بینی فرم طلایی و یک ردیف دندانهای ساختگی. تفاوتی که در طول این مدت بیست و هفت سال  قطعاً به آن متوجه نشده بود و این همه تغییر در او مانند لحظه ی چشم بر هم زدن آمده بود.

داکتر از کلکین کوچک و دایروی شکل دوباره به بیرون دید.  مسافرین تکانهای خفیفی طیاره را همراه با اضطراب احساس کردند، وقتی به بیرون میدیدند، روشنی صبحگاهی برتاریکی شب کاملاً مسلط میشد و شاید اندکی بعد اشعه ی طلایی آفتاب بالای شهر بتابد. درین روشنی داکتر کوههای اطراف خواجه رواش، بگرامی، کوههای صافی و بالاحصار را از همان بالاها تشخیص داد و نامها یکایک در حافظه اش زنده شدند، حتا تپه ی بی بی مهرو، وزیرآباد و ده کیپک را دید، در دور دیگر و بار دیگربه یک پهلو شدن طیاره، این باردامنه وسیع را دید وبیادش آمد که آنجا ها حتماً شینه، بتخاک وبگرامی اند. طیاره لحظه به لحظه از ارتفاعش میکاست، لحظاتی که برای همه با اضطراب همراه بودند. طیاره گاهی متمایل به چپ و گاهی به راست میگردید که آدم را در یافتن محلات سر درگم میساخت، بزودی مسافرین دریافتند که در نزدیکترین فاصله رنوی قرار دارند وبالاخره جمپ نشست طیاره را احساس نمودند. طیاره باوجود خرابی رنوی نسبت جنگهای طولانی، نسشت موفقانه و آرام نمود.  صدای انجن طیاره عوض شد. داکتر از کلکین کوچک و دایروی طیاره متوجه کنار رنوی و تمام ساحه ی میدان هوایی کابل گردید؛ یک فضای گرد آلود، زمین پست و بلند که مملو از پارچه های آهن، خشتهای شکسته و قیرهای کنده شده بود، با یک چشم زدن تصویر های آزار دهنده ی جنگهای کابل در خاطرش گذشت که در خارج در تلویزیونها دیده بود. او میدید که آثار زجر دهنده جنگ هنوزمشاهده میگردد. درهمین لحظات طیاره با کند ترین حرکتش در مقابل ترمینل قرار گرفت. آفتاب از سمت شرق اندکی بلند آمده بود. داکتر کمربند چوکی اش را باز نمود، همه برخاسته بودند و آماده پائین شدن بودند.

داکتر با احتیاط برخاست، فکر کرد یکبار دیگر آن توانایی سالهای جوانی اش را دریافته، قلب مملو از محبت به وطن وشهرش، با دیدن منظره ی شهر محبوبش تند تر میتپید. حینیکه از نهایت زینه طیاره اولین قدمش را روی زمین وطن محبوبش  گذاشت از خوشی قلبش لرزید، او به جز ازینکه از خداوند بزرگش شکر گزاری کند و نگذارد اشکهایش بریزد، درین لحظه دگر چه میتوانست. با احساس خوشی فراوان بطرف داخل ترمینل حرکت نمود. تعمیر ترمینل رنگ باخته بود و هر دیوار داغهای از مرمی های جنگ را داشتند. با دخول به ترمینل در داخل غرفه های چک و کنترول دخولی پاسپورت؛ افراد ژولیده با چهره های خشمگین، چروکیده، غمزده و غضبناک نشسته بودند و پاسپورتهارا بعضاً راست وبعضاً چپه میدیدند و در یک صفحه ی از ان مهر میگذاشتند وبا تکبر اجازه ی خروج میدادند.  در تمام شعبات میدان هوایی دگر اثری از آن نظم وستره گی، آن دوشیزه گان شادو متبسم و آن یونیفورم غرور افرین “آریانا” نبود، نه آن مامورین کارفهم بودند که قلمهای “تورپن” شان با ادب و نزاکتهای خاص  بروی پاسپورت ها علامه بگذارند و مظهری از اخلاق عالی، تواضع و کرکتر باصفا کابل و کابلیان را نمایش دهند.

داکتر احساس اندوه کرد، آثاری از ناراحتی عمیق در سیمایش نمایان گشت، آن شادی و احساس خوب قبلی از نزدش فرار کرد. او اندیشید که این حالت آبروی کشورش را بر باد میدهد. وقتی از دهلیز ترمینل بطرف شهرخارج شد، آن سرسبزی و زیبایی  را که سالها قبل وجود داشت، ندید. همه چیز درهم وبرهم بودند، به هر سو که میدید افراد ژولیده با بی نظمی به هدفهای نامعلومی هجوم میبردند، گاهی تجمع میکردند وزمانی پراگنده میشدند، بعضی در وسط سرک باهم در کشمکش اند. از پیاده رو اثری نبود. ایستاد؛ اندیشید، غمگین شد، بسیار زود درخود شکست. آن طرفتر، در کنار چمن میدان، جیت میگ ۲۱ را دید که مانند شاهین بال شکسته از پرواز های باشکوهش باز مانده. بیادش آمد که در روزهای جشن ورسم گذشت عسکری چگونه این جتها با صدا و غرش تندر مانند شان به پرواز در می آمدند، بعد از ادای  تعظیم از بالای لوژ به ارتفاع خیلی کم میگذشتند و بعد در دل آسمان به آن بلندیها چنان اوج میگرفتند تا بالاخره مانند یک نقط ی کوچک از نظر ها پنهان میشدند و از همان دور واز همان بلندی مانند عقابان تیز بین فضای کشور را نظاره میکردند و با پروازهای رعد آسای شان دشمنان وطن را به لرزه میانداختند … ولی حیف که دگر آن غرور رفته و آن ایام سپری شده اند.

… نور آفتاب همه جا را فرا گرفت. شیشه های شکسته و ریخته تعمیرات سرک مقابل میدان هوایی قلب غمگین داکتر را هنوز هم شکسته تر ساخت. او اثری از آن بسهای شهری، نظم ترافیک، نشاط جوانان مکتبی که درچنین صبحگاهی بطرف مکاتب میرفتند و اهتزاز بیرقهای سه رنگ ملی را نیز در  دو طرف سرک ندید. به افقها نظر افگند.  بیاد آن غرورِ رفته قطره اشکی در چشمانش درخشید  و آن همه خوشی لحظات قبلی حین فرود آمدن از طیاره را فراموش کرد. داکتر هر قدر جستجو کرد و پیش رفت دگر اثری از آن غروررفته به نظرش نمیخورد.

پایان

ثور ۱۳۸۳ش.