برار (یوه لنډه کیسه)

شمار خوانندگان این مضمون: 888

۲۰۲۲/۰۲/۰۸
انجنیر احسان الله مایار

برار (یوه لنډه کیسه)

این نوشته مارا به قریه ای از پشتون های افغان دعوت میکند که در یکی از روز های زمستان  بزرگان و جوانان  قریه در پیتوِ آفتاب ملایم به دیوار تکیه داده و پتوی پشمی شان را تا زیر گلو بالا کشیده و با صحبت های شان روز کوتاه زمستاتی را به دامان شام وادای نماز می کشانند و نظر خوانندگان را با مرور آن در اکناف جهان با سرعت برق بزیبائی ها و ارزش های گذشته و دوستداشتنی جامعۀ افغانی معطوف می گرداند.

در چنین حلقۀ کوچک قبیلوی می بینیم که یک مرد هزاره شیعه مذهب تنها بدون کوچکترین اندیشۀ منفی در یک محیط بیگانهِ پشتون ها، مانند یک آشنای از مسافرت باز گشته، با خنده در صحبت مردم افغانش داخل شده و آرزوی کار را برای هیزم چینی برای مسجد و گرم نگهداشتن مردم سنی مذهب، تقاضا میکند.

می خوانیم که یکی “برار” را به لاندی خوردن دعوتش میکند و دیگری بمنزل محقرش با دَل کلان خواهان پذیرائی وی میباشد و خواننده در لابلای هر سطر نوشته احساس انسانیت و دوستی را چنان در ذهن خود درک و لمس میکند که گوئی خود آن “برار” بوده که با یک برادر آزادۀ پشتون خود چند روزی را به امن و احترام میگذراند.

با نوشتن چند سطر مختصر بالا توسط یکی از همان جوانان قریه که به درجۀ والای علمی رسیده مردم را به گذشته ها متوجه میگرداند و با صدای رسای خود به گوشهای تزریق شدۀ با نفاق و بهم انداری شان میرساند که ما همان افغانیم که با هم یکی بودیم تنها و تنها دشمنان خارجی و گماشتگان خود و ارزش فروختگان شان هستند که بین من و تو دو را خلق کرده اند که به نام خداوند ازآن حذر کنید و خویشتن را رهائی بخشید.

قبل از شیوع  وبای الحادی بالوسیلۀ یک کتله ای از نابکاران بنام افغان بین مردم افغان بگونه ای یک وحدت ملی وجود داشت که اقوام مختلف افغان نظر به پالیسی سالم حکومت مرکزی بین هم روابط نزدیک داشتند، لیک با آمدن گروه نامیمون خلق و پرچم و پالیسی منحط شان اقوام را بین هم انداختند تا سرحدیکه از شناخت ساختمان جامعه کمتراثری باقی ماند.

تاریخ شهادت میدهد که در اثر جنبش مردم هزاره حفیظ الله امین بزرگان وردگ را نزد خود طلبیده و پیشنهاد نمود تا حکومت آنان را سلاح و مهمات داده تا دشمن! خود هزاره ها را از منطقه خود بیرون بکشند. موسفیدان وردگ مهلت خواستند تا نظر خودرا ارائه دارند. در طول این مدت کوتاه بزرگان وردگ با خوانین هزاره تماس برقرار کردند و بین هم تعهد کردند که از حکومت سلاح و مهمات، در آغاز در تهیه آن مشکل وجود داشت، گرفته و بین هم نصف ونصف تقسیم نموده و دسته جمعی بالای پوسته های حکومت درمنطقه حمله کنند. روز موعود موسفیدان وردگ با امین کنار آمدند و سلاح و مهمات، تا جائیکه به خاطر دارم بیش از ده هزار میل سلاح اخذ نمودند و سردردی بزرگی این دو قوم مشترک به دار و دستۀ حکومت خلق کردند.

این مبحث بزرگ را کنار میگذارم و یادی از یک شب زمستان در مسجد قلعۀ ما در شیخ آباد وردگ مینمایم که با داستان دودیال صاحب میخواند و آن چنین است.

در یکی از روزهای زمستان سالهای61-1960م، به حساب امروزی 61 سال قبل که مسئوول ترمیم اساسی و مودرن سازی پشمینه بافی در کندهار بودم، با کریدیت کمپنی سیکوپ پولندی در چوکات وزارت معادن و صنایع رویدست گرفته شده بود، ایجاب میکرد بمعیت سرانجنیر پولندی آقای اولما و دو نفر از همکارانش یک میخانیک و یک نفر محاسب به کابل سفر نمایم.

سفر ما از کندهار تا قره باغ بالای شاهراه اسفالتی با یک موتر جیپ روسی و پنج نفر بشمول دریور عادی بود، لیک بعد از قره باغ هوا تاریک شده و برف باری آغاز نمود. حوالی عصر روز به غزنی مواصلت نمودیم بعد از صرف چای تصمیم گرفتیم که شب را به کابل برسانیم. در ششگاو برف باری زیاد و سردی هوا بیشتر شد. با مشکل و سرعت کم خودرا به شیخ آباد رساندیم و همسفران را حالی نمودم که با این وضع ادامۀ سفر تا کابل درست نبوده شب را همین جا میگزرانیم.

شیخ آباد زادگاه پدر کلان هایم دارای گذارشات بزرگ تاریخی دارد که توضیح آن در اینجا نمی گنجد.

از شاهراه خارج شده و مستقیماُ دَم دروازۀ مسجد  ماشین موتر را خاموش نموده پیاده شدم و به همسفرانم اذعان نمودم که شب را همین جا میگذرانیم.

حینیکه داخل مسجد شدیم پولندی ها دست و پاچه شدند تا ده پانزده نفر را با ریش و موهای سر دراز گردهم نشسته در یک اطاق کوچک گردهم جمع دیدند.

به انجینر اولما خاطرجمعی دادم که آرام باشد. کسانیکه در آنجا گردهم آمده بودند، دهاقین و ناظر ما محمد امین از جا بلتد شدند و بعد از دستبوسی و بغل کشی ناظر را از قصۀ سفر ما حالی کردم. محمد امین گفت که تاوه خانۀ قلعه وقت زیاد را در بر میگیرد تا اطاق گرم شود، شب را همین جا باید گذاره کرد و در طول چند لحظه نمد و توشک از قلعه آوردند و پرانۀ مسجد را، محلیکه تقریباٌ 50 سانتی بلند تر از سطح مسجد است، فرش کردند که ما 4 نفر آنجا نشستیم و به بالشت ها تکیه دادیم.

خوانندۀ گرامی خود قیاس کنید که سه نفر اروپائی از یک کشور کمونیستی در یک مسجد در وردگ زیر چراغ

پلته ای با یک تعداد مردم محیط در چی حالت روانی بودند؟

محمد امین که خداوند جنت نصیبش گرداند فوراَ یک قروتی و تخم با چپاتی تهیه کرد که خوردن آن ترسک پولندی ها را از بین برد و در صرف چای شیرین و خستۀ جیل شده خنده گگ های شان جای ترس را احتواء کرد.

بین مردم که آرام صحبت میکردند دانستم که آنها مشغول بزمی بودند، زیرا رباب را در کنجی گذاشته بودند و میخواستند نسبت به مُخل شدن ما به خانه های خود برگردند. محمد امین را گفتم که سر شب است و از ایشان خواهش نمودم که مارا با صحبت خود خوش نگه دارند و محمد امین گفت که فلانکی خان داستان آدم خان ودُرخانی را میکند که چند لحظه بعد شروع شد.

در آن شب سرد زمستان در بیرون و هوای متبوع ملایم داخل مسجد و مهمان ها داستان دو فرزند آن خاک از حنجرۀ یک مرد میانه سال وردگ شروع شد و جائیکه آدم خان به محبوبۀ خود با لندی و بدرقۀ صدای تار رباب ندا میکند، محیط آرام اطراف را به بهشت مبدل می ساخت. پولندی ها با چشمان از حدقه برآمده این صحنه را بدون اینکه یک کلمه آنرا بدانند تعقیب میکردند و با حیرت فرو رفته بودند و من از خوشی به خود میبالیدم که این وطنم است و غُر نیکه ام قاضی غلام محی الدین خان در فاصلۀ چند قدمی همین مسجد دفن است.

محمد امین گفت قبل از ادای نماز صبح میآیم شمارا داخل قلعه میبرم تا آن وقت حمام و اطاق نشیمن گرم می باشد و مهمان ها میتوانند به آرامی سر و رو خودرا را تمیز کنند.

داخل قلعه رفتیم، اطاق و حمام گرم در حیرت مهمان ها افزوده و به آنها گفتم که هنوز تاریک است استراحت کنید که با خوشی کمپل را به سر کشیدند. من وضو گرفته با محمد امین برای ادای صبح، نسبت به کیفیت خاصش نهایت خوشش دارم، ادا نموده و بعد از ادای آن به قلعه باز گشتم و ساعتی خوابیدم.

مهمان ها نمی دانستند که کجا هستند لیک می دانستند مهمان مردم افغان هستند که مهمان نوازی شان شهرۀ افاقی دارد. نان گرم تنوری، مسکۀ مادگوی با شهد گلهای اطراف درۀ شیخ آباد، تخم بریان در روغن زرد و گیلاس شیر داغ چنان مهمان ها را سر حال آورد که سرانجنیر با خوشی و اویفیری بمن چنین گفت: نمی دانم این محل زیبا مربوط به صدارت است و یا وزارت معادن و صنایع از طرف من و همکارانم از ایشان تشکر کنید” بجوابش روی برنده که آسمان لاجوردین روی برف هزاران ستاره گگ را روشن و به رقص آورده بود برایش گفتم آن پُل را که دست راست میبینی و آن قریه شومخیل و یا هاشم خیل نام دارد و طرف چپ آن کوه و دره را میبینی همۀ این زمین و دریای خروشان در بینش نزدیک به دوصد سال مربوط خانوادۀ ما است و من تشکر تان را بنمایندگی از بزرگان خانواده ام می پذیرم. دهن هر سه شان تا گلو باز ماند و خنده کنان بموتر سوار شده ساعتی بعد به کابل زیبا رسیدیم. در کوتل تخت مرد ها و زن ها را دیدیم که روی سِکی از پهلوی ما گذشتند و در حیرت مهمان ها بیشتر افزودند. 

زنده باشید دودیال صاحب که دروازۀ جنت وحدت مردم دهات افغانستان را به رویم باز نمودید.