مکثی بر فضول حرفی های سفیر ایران!

شمار خوانندگان این مضمون: 2378

۲۰۲۲/۰۱/۰۶
دوکتور محمد اکبر یوسفی

مکثی بر فضول حرفی های سفیر ایران!
“همه آنچه که تو می گوئی، باید حقیقت باشد. لیکن نه همه آنچه که حقیقت است، باید بگوئی” (“ولتیر”)

یکی از فضول حرفی های عوامفریبانه و مداخله گرانۀ سفیر امروزی و برحال ایران در کابل در دو نقطه خلاصه شده می تواند، یکی اینکه از “فرهنگ مشترک” و همسایگی بهدف فریب نام می برد و هم چنان در رابطه با مناسبات آنها با طالبان، مکرراً تذکر می دهد که “طالبان یک واقعیت جامعۀ افغانستان است.”

این به چه معنی است؟ آیا با این چنین کلمات می خواهد موجودیت افغانستان را دوباره تعریف کند؟ اصلاً در پرنسیپ به او چه غرض که در افغانستان کی حکومت می کند. اصلاً برای جهان باید فقط این اصل مهم باشد، که چه نوع حکومت می شود؟ نحوۀ حکومت را ارزیابی کنند که تا چه پیمانه به حقوق انسان، آزادی فردی انسان و کرامت او احترام صورت می گیرد و هم چنان حقوق اساسی انسان که حق انتخاب آزاد عقیده، انتخاب آزاد شغل و محل زیست در جمله محسوب می گردد، لگدمال نگردد. حال باید ازین سفیر پرسیده شده بتواند که مگر بخش هائی از جامعۀ افغانستان در گذشته هم واقعیت افغانستان نبوده اند؟ در مرحلۀ اول حضور طالبان که در عین حال جنگ داخلی جریان  داشته است، و همان حرکت طالبان بیش از ۹۰ فیصد قلمرو را تحت کنترول خود داشته اند، و همزمان اقلاً در مقایسه با امروز، در آن روزها، سه کشور، با مهر «اسلامی»، چون «پاکستان»، «امارات متحدۀ عربی» و «عربستان سعودی»، حکومت آنها را برسمیت می شناختند و روابط دیپلوماتیک نیز با آنها برقرار نموده بودند، مگر “واقعیت افغانستان نبوده است؟” چرا در آنزمان چنین تشخیص را به زبان نمی آورده اند. آیا به یاد ندارند، که در آنزمان ایرانی ها مصروف طرح ریزی چه دسایس بوده اند؟ اگر تعریف “واقعیت” از دید این فضول چیز دیگری است، باز هم در اظهارات او صراحت لازم ندارد. پس در آنزمان بر حسب چه معیارها، طرف مقابل آنها را که در تحت نام «اتحاد شمال»، که فقط کمتر از ۱۰ فیصد خاک افغانستان را در اختیار داشته و مهر «اقلیت» را خود آنها، بر خود کوبیده بودند، حمایت می کرده است؟ بر حسب کدام نورمهای بین المللی، و از روی کدام مناسبت، برای خود حق می دهند که در ترکیب افراد، در داخل حاکمیت کشور ما، قضاوت کنند که آیا حکومت «فراگیر» است و یا «فراگیر» نیست.

این برای بیرونی ها، بخصوص “ملا های حاکم ایرانی” که اهداف خصمانه را تعقیب می کنند، چه ربطی دارد؟  کلمۀ بی شرمانۀ دیگری که از زبان این حراف فضول، شنیده شد اینست که می گوید، بعد از “کنفرانس بن”، “ما امریکائی ها را همراهی نکرده ایم.” اولاً مردم افغانستان از شما نه در همراهی و نه هم در عدم همراهی کدام تقاضا، داشته اند. هم چنان در هر نوع مناسبات دوجانبه، افغانستان از هیچ کس دیگر به مشوره ضرورت ندارد. مردم ما، هم چنان به اظهارات به ظاهر “خصمانۀ” رهبران شما، که بطور نمونه علیه امریکا نثار می کنند، گوش نمی دهند. شرم کنید همینکه مهر دروغگوئی و “شیطنت” بر پیشانی رهبران شما کوبیده شده، کافی است. بالاخره مأموران امریکائی، بعد از مرگ “ملا خمینی انتقامجو” تا حدی افشاء ساخته اند، که رهبر تان چگونه از «مهاجرت» و «ملا امامی» در خارج، به کشور برگشتانده شده است، و به چه قیمت. اگر در پس پرده تعاملات و تعهدات “سری” انجام نمی گرفت، آیا این امر ممکن بوده می توانست که “ملاگک یتیم” شما، جرأت داشته باشد تا شعار دهد که “آمریکا هیچ غلطی کرده نمی تواند.”

در حالی که زیاد کارها کرده است و هم می تواند در آینده کار های زیادی بکند. این رهبران شما هستند که قطع “تحریم ها” را از جانب امریکا طلب می کنند، نه برعکس. در بحران اخیر افغانستان مردم ما خود دیده اند، که چه خائنین از جملۀ اتباع کشورما، به منافع عموم مردم وطن ما خیانت کرده اند، از صف این خائنین، شما هم مستخدم جذب کرده اید. برای مردم ما خیلی دردآور است. ام چاره چه؟ وقتی چنین مداخله گران مانند شما وجود دارند، این جنایتکاران منفعت طلب به این و یا آن “قدرت” می پیوندند. این مردم ما هستند که در برابر توطئه های ایستادگی کرده اند و از جانب دشمن صدمات سنگین دیده اند. در تصاویر فوق می بینید که آن افرادی را که شما از آنها، در تحت نام “اتحاد شمال” در جنگ “داخلی”، علیه “طالبان” حمایت می کردید، از جانب “واشنگتن” در نیمۀ اخیر سال ۲۰۰۱م، به حیث “بدیل” طالبان تعیین گردید و پس از ۷ اکتوبر ۲۰۰۱م، با آغاز عملیات هوائی «سنتکوم» و متحدان آن، در زمین با استفاده از سلاح هائی که شما هم، در جنگ داخلی به آنها سپرده بودید، بکمک قوای «متجاوز» و «اشغالگر» پرداخته اند و از آن  وضعیت و تقرر به خدمت جدید، چنان بهره بردند که بکمک شما هم چنان، حکومت “فساد” را برقرار و بیست سال طولانی هم از آن حفاظت کرده اند. اینهم تا حدی قابل درک است، که شما با همان افراد در تحت پوشش “فراگیر” و “همه شمول” می خواهید در آینده هم، بنابر تمریناتی که در گذشته داشته اید، به اهداف تان برسید. بطور اخص با صرفنظر از ده ها مثال و توافقاتی که دولت شما بعد از ۵ دسمبر ۲۰۰۱م،  با «هیأت اتحادیۀ اروپا” حین دریافت «رشوه» از جانب آنها داشته است، فقط به این دو تصویر نظر اندازید. در پرداخت «دالر نقد» از راه های «مخفی» که توسط «رئیس جمهور شما» که با تمایلات “راسیستی” و حمایت از “فاشیزم هیتلری” شهرت خاص کسب نموده است، با طریقۀ کمک نقدی “سی آی ای” که به حکومت دست نشاندۀ خود، “حامد کرزی”، می رسانید، مشابه نیست که همراهی های صریح حکومت “ملاهای ایرانی” را با “امریکائی ها” نشان می دهد؟ اینکه “حامد کرزی” را کدام دست ها نصب کرده است، نیازمند تفصیل نیست. کمی به گذشته بر می گردیم.  بحران دهه های اخیر افغانستان در سال ۱۹۷۹م، روز تا روز کسب شدت می نموده است. در شرق کشور، از مداخلات پاکستان خبرها نشر می شد و در غرب هم از خاک ایران. “ملا خمیینی”، درست به تأریخ اول فبروری ۱۹۷۹م ، پس از اینکه از عراق اخراج گردید و مدتی در حومۀ “پاریس” اقامت داشت، از پاریس، زمانی وارد تهران شد، که “شاه” دوست دیرینۀ امریکا و غرب، و حامی منافع آنها در منطقه، کشور خود را برای همیشه ترک کرده بود. “شعار خمینی” و پیروان او منجمله “شیطان بزرگ امریکاست!” و یا اینکه “امریکا هیچ غلطی نمی تواند!” اینکه رژیم شاه چگونه و چرا سقوط کرد، بحث جداگانه است.

اما بصورت عموم، پس از جنگ دوم “جهانی”، در اذهان عامه هم چنان تا حدی احساس بد گمانی در مورد سیاست قدرتهای بزرگ، وجود داشته و وجود دارد، که تفصیل درینجا گنجایش ندارد. آنچه برای مردم افغانستان دردآور و فراموش ناشدنی شناخته شده است، همانا دسیسۀ رژیم “ملا خمینی” است، که قریب شش هفته بعد از ورود او به تهران، رژیم جدید او، به عنوان تحفۀ “تبارز قدرت”، به “ملاگک”، سازماندهی  کرده و وقایع خونین ۱۵ مارچ ۱۹۷۹م هرات را براه انداخته اند، که در نتیجه سی هزار انسان وطن ما، به قتل رسیده اند و علاوتاً بتعداد ۵۰  نفر اعم از زن و مرد اتباع شوروی نیز، که در بخش های غیر نظامی به حیث کارشناس و انجنیر و هم در بخش امور اجتماعی و خدماتی به حیث مشاور کار می کرده اند، با بی رحمانه ترین شکل، به قتل رسیده اند. آیا حکومت آنزمان افغانستان که بعد از ۲۷ اپریل ۱۹۷۸مقدرت سیاسی را از طریق «کودتا» در دست داشت، «واقعیت افغانستان» نبوده است؟ آیا این هم واقعیت نبوده است، که برای تشدید مداخلات در امور داخلی افغانستان، توسط افسران و جنرالان و سائر سیاسیون و استخباراتی های ایرانی، انواع مختلف گروپ های شورشی را، بطور مشخص از جمعیت های «شیعه»، از صف هموطنان افغان ما، تشکیل می داده اند؟ که نخست در تحت نام «نه گانه» یاد می گردید، و هر یک از آنها، به فعالیت های مسلحانه در داخل افغانستان متوسل می شده اند. همان «نه گانه» زمانی به «هشتگانه» مبدل شد، که «حرکت اسلامی» تحت رهبری «شیخ آصف محسنی (قندهاری)» با سیاست ایران و شبکه های دیگر وابسته به «حاکمیت ایران ملا خمینی»، «هشتگانه»، به مخالفت پرداخته است، و بالاخره دفاتر حزب خود را از ایران به پاکستان انتقال داده است. در همین “حزب” توسط دست های مرموز “استخباراتی” شما “انشعاب” تحمیل شد و شخص مشکوک طرفدار سیاست “راسیستی” شما، به نام “سید حسین انوری“، از آن حزب جدا شد. در حادثۀ “قتل دیپلومات های ایرانی” در “مزارشریف”، شما قرضدار ارائۀ حقایق هستید. منابع آگاه خبر می دهند که در ساعات “قتل” آنها، قبل از دخول “جنگی های طالبان” به محل، جنگی های همین “سید حسین انوری” در محل، از جمله متحدان “اتحاد شمال”، حضور داشته اند، بعضاً برین عقیده اند که استخبارات شما توسط همین وابستۀ “ملاهای تان”، “دیپلومات های” ایرانی را، به امر شما، تیرباران کرده است، تا در اسارت “طالبان” که حال  “واقعیت افغانستان” می دانید، نیفتند که مبدا، اهداف غارتگرانۀ شما افشاء نگردد. قابل درک است که “سید حسین انوری” می تواند به سفارشات و حمایت های مشهود شما در حکومت “حامد کرزی” به مقام وزارت و ولایت رسیده باشد. روشن است که برای شما هر حکومت در افغانستان “فراگیر” خواهد بود، که افراد چنین حلقات وابسته به شما، در “حاکمیت” دیده شوند. چنین امتیازات و فرصت ها، بخصوص وقتی “سید حسین انوری” به حیث “والی هرات” در حکومت “حامد کرزی” تعیین می شود، حاصل نوعی از همراهی شما با امریکا، در پس پرده بوده نمی تواند؟ خوب می دانیم که از همان آغاز دهۀ هشتاد قرن بیست ببعد، «جنرالان استخبارات ایرانی»، در تهران «حزب  وحدت» نا وحدت راتشکیل دادند، که بعداً یکی از آنها، با نام «عبدالعلی مزاری» و دیگر آنهم با نام «کریم خلیلی» وارد عمل شدند. این دو فاسد و نوکر شما، به هدایت کارکنان شما، بر جمعیت “هزارۀ کشور ما” دو مهر دیگر زدند. یعنی اجتماع ثقافتی و کلتوری وطن ما را با “شیعه” و “سنی” تقسیم کرده اند. ازین دو در تبلیغات یکی ترجیح می داده است، که با مهر “شیعه” مانند دوران “صفوی ها” در ایران، تبارز کند و دیگر آن بیشتر از کلمۀ “هزاره” کار گیرد. پس از مرگ “مزاری”، شخص دیگری که در “مسابقات خر سواری” شهرت یافته بود، توسط شما در “رأس”، “حزب وحدت” نا وحدت تعیین گردید، تا شما را در تأسیس و تقویت “فاطمیون” از صف “مهاجران افغان” در کشور شما، که در جنگ سوریه از آنها، به مثابۀ “گوشت دم توپ” کار گرفته اید، یاری رساند. چنین جنایات را در “جنگ ایران – عراق” در دهۀ هشتاد قرن بیست نیز انجام داده اید، که با کلید های پلاستیکی ساخت جاپان، “مهاجران جوان افغان” را به “مین زارها” سوق می دادید و وعدۀ “جنت رفتن”  را تبلیغ می کردید. مردم ما می دانند که هر “هزاره” در افغانستان “شیعه” نیست و هر “شیعه” هم “هزاره نیست.” اگر چنین هم می بود، باز هم فرق نمی کرد. افغانها باید بیاموزند که هیچ انسان وطن خود را به هر گروپ اجتماعی و ثقافتی خاصی که مربوط باشد، در فعالیت های سیاسی تحریم نه کنند و هیچ انسانی را از آزادی محروم نسازند. «هزاره های» وطن ما هم، می تواند مانند سائر “ایتنی ها”، پیروان غیر از “شیعه” و غیر از “سنی” نیز داشته باشند که مانند همه باید ازحقوق مساوی انسانی، برخوردار باشند. یک زمان، به صحبت پسر همان “پادشاه” ایران که شما “سقوط” دادید، در یک تلویزون گوش می دادیم ( حال در مهاجرت بسر می برد)، که او از موقف “جامعۀ باز و دیموکراسی” حمایت می کرد. در جائی چنین گفت که “من هیچگاه از هموطنم، نمی پرسم که شیعه و یا سنی است” در حالی که این نویسنده چنین موقف را قابل تقدیر می داند، حرف دیگر او هم صریحتر چنین بوده است، که می گفت: “عقیده حق شخصی” فرد است. حال مردم ما هر چه هستند، در قدم اول به شما ربطی ندارد. به یاد داریم که پس از وقایع خونین هرات، سهم مداخلگرانۀ ایران در تشدید بحران افغانستان روزافزون بوده است. از مدتی است که در ترکیب افراد “سیاسی” در “حاکمیت” دولتی افغانستان از هر طرف، مطالبات از داخل و خارج، بشکل افاده های عام و تخیلی بزبان آورده می شود، اما هدف هر یک از آنها، جاگزین ساختن همان نوکران و ارتباطی های استخباراتی خود آنها می باشد. در عمل تعیین همچو تیم های “آرمانی” این کشورهای خارجی، تقریباً غیر ممکن بنظر می رسد.

از جانب دیگر از چنین فرضیه ها، و از هر ترکیب افراد، انتظار نتائج مثبت مطلوب را هم نمی توان داشت. هر طفل و هر فرد بی مغز هم می تواند درک کند که این چنین فضول ها، مانند سفیر “ملاهای بی مغز شیعۀ ایرانی” به سادگی در تحت کلمات “همه شمول” تا “فراگیر”، “حکومت مشارکتی” و یا یک “حکومت بر پایۀ وسیع”، چه اهداف سر پوشیده را به پیش می برند. این چنین کلمات در گذشت بیش از چهل سال شنیده شده است. کسانی که امروز اجتماعات را بصورت سطحی، فقط بر حسب شاخص های خیالی مهر می زنند، ممکن کمتر توجه کنند که اتباع یک کشور مستقل، چه نوع «دولتی» را خود می خواهند که تشکیل دهند. تشکیل یک دولت، به همبستگی و توافق به قوانین مطروحه نیازمند است. انجام وظایف به “مهارت کاری” و نیات فرد و صداقت او در کار، مرتبط است، نه اینکه در رگ او چه گروپ خون باید جریان داشته باشد و یا از نگاه عقیدوی، حین انجام کار، پیرو چه عقیده دینی باید باشد. در انجام وظیفه دو اصل مهم است، یکی اینکه بر حسب قانون، شخص باید رسماً  توظیف شده باشد تا مکلفیت و صلاحیت او با تمام جوانب حقوقی، بر طبق قانون مستند و تصریح شده باشد. فرد باید بر حسب قانون در برابر اجراآت خود، بعداً نیز در صورت لزوم به جوابگوئی کشانده شده بتواند. دوم اینکه حین انتخاب، شخص باید در مقایسه با دیگر کاندیدان و داوطلبان در استعداد و مهارت کاری خود، از بهترین استعداد و مهارت، برخوردار باشد. استعداد فرد، که دور و پیشان او ممکن او را منسوب به گروپ بدانند، با گروپ، ارتباط ندارد. هر انسان، با مشخصات خودش، فقط “یگانه” موجود و یگانه فرد است. در تبادلۀ معلومات، فقط آنچه به عنوان تبادل نظر صورت می گیرد، از آن، همان شخص گوینده است، که خود مستقلانه افاده می کند. این مفاهیم ذکر شده با مغز دیگران، ربطی ندارد. بصورت عموم، آنچه ما در بارۀ افغانستان می شنویم، زیادتر، جمعیت ها را به نام “قوم” و یا با “مهر” پیروی از کدام دین یاد می کنند. درین دو ممکن از “زبان”هم یاد شود . در حیات اجتماعی مهمترین اصل، هنر و صنعت است که در خلاقیت پدیده های کلتوری نقش دارد. دانشمند آلمانی “هنس پیتر دیور” در جائی می گوید که “خلاقیت ارزش های کلتوری در استعداد هنری و صنعت نهفته است، نه در زبان” از جانب دیگر استعدادهای انسانی هم چنان تنها در کدام گروپ خاص اجتماعی، تولد نمی شوند. به این تصویر توجه کنید. با انتخاب این سند تأریخی توسط نویسنده از “آرشیف اسناد” هیچگاه، با حمایت و یا مخالفت با سیاست ایالات متحده در حال حاضر ارتباط ندارد. بلکه یکبار دیگر توجه نمائید، که “اعلامیۀ آزادی  امریکا در سال ۱۷۷۶م در فیلادلفیای”  ایالات متحده، قریب ۲۹ سال بعد از تأسیس پادشاهی افغانستان، انتشار یافته است، همه را «امریکائی» می نامند. صرفنظر از باشندگان بومی امریکا و مهاجران، درین محفل انسانهائی از “یونان”، “ایتالیا”، “هسپانیه”، “فرانسه”، “آلمان”، “هالند”، “انگلیس” و غیره شامل بوده اند، که همه را “امریکائی” خواند. از  اینکه اتباع آن سرزمین دارای چه ترکیب نژادی است، ‌نمی خواهیم درینجا به بررسی بگیریم. اما با هر ترکیبی اجتماعی که دارد بازهم، به با قدرت ترین کشوردر جهان مبدل شده است. حال  چرا اتباع افغانستان هم چنان، حق نداشته باشند که خود آنها را با یک نسبت و هویت تعریف کنند؟ حرف خیلی مسخرۀ دیگر هم چنان از زبان این فضول سفیر شنیده شد، که گویا، “رهبر” آنها، به عنوان “انتقامگیری از امریکا”، به نسبت “کشته شدن قاسم سلیمانی” (به تأریخ ۳ جنوری ۱۹۲۰م در میدان هوائی بغداد، در عراق کشته شد.) “خروج امریکا” را از افغانستان “هدف” داشته است، که “حال مؤفق شده است” به به.

به این بی مغز باید گفت که این ادعا به همان افسانه، شباهت دارد که در یک درۀ کوه، از موجودیت “اژدها” حکایت می شد. وقتی هر “لافوک” از آن دره بیرون می شد، می گفت که: “من اژدها را کشته ام.” استعداد افراد اجتماعات از روی شکل و اندام ظاهری، تشخیص شده نمی تواند. به این بی مغز باید گفته شود که مردم افغانسان، خود فرزندانی دارند که می توانند اهداف هر گروه و تشکل را تشخیص کنند. همین “تشکل فعلی”، با اسلحه در دست، خود آنها را مسلط بر اوضاع معرفی می کنند برای صاحبنظران ما، از یکطرف تصورات خاص آنها که از “دین” دارند، قابل پشتیبانی در دولتداری نبوده است از جانب دیگر این همه، برچسپ های دیگری هم که اگر با “قوم” ارتباط می دهند، درست نیست، مسئله برین است، که ممکن این چنین تشکل بتواند، زیر نام “دین” یک نوعی از “دیکتاتوری” را مستقر سازد، اینکه چه عمر خواهد کرد، گذشت زمان آنرا برملا خواهد ساخت. این نویسنده مخالف هر نوع شایعه پراگنی، “حدسیات” و “پیشگوئی های” غیر علمی می باشد. در عین حال خوشبین به این امر است، که در جامعۀ افغانستان هم چنان انسانهائی موجود اند که به ماهیت اصلی “جامعۀ باز” و “دیموکراسی” پی می برند که متضمن برقرای فضای همزیستی صلح آمیز برای پیروان همه ادیان می باشد. تصویری را که می بینید، اسمش را “بهادر امینیان“، “سفیر ایران در کابل” نوشته اند و این تصویر از صفحۀ تلویزون “طلوع” گرفته شده است.

طرز صحبت این شخص به اندازۀ فریبکارانه و دور از حقیقت است، که نمی خواهیم  تا برای رد ادعاهای او نقطه به نقطه تماس گرفته شود. در رابطه با برخورد دولت ایران، در طول سالهای “بحران” افغانستان، او اظهارات دور از حقیقت داشته است و هم در مورد لاف و گزاف او که در خصوص مراودات کشورش با “مهاجرین افغان”، فضول حرفی کرده است، ازین شخص نمی خواهیم “نقل” کنیم. هم چنان اظهارات او نسبت به سیاست “امریکا” برای این نویسنده ارزش ندارد. اینکه ایران در کدام سمت افغانستان واقع است و طول مرز ما با این کشور چند کیلومتر است و یا اینکه ما به زبان همدیگر صحبت می توانیم و پیروان دین واحد و مذاهب “سنی” و “شیعه” در هر دو کشور داریم، موضوع بحث نویسنده نیست. این همه ارزشهای کلتوری و فرهنگی، اساس دولت را ساخته نمی تواند. اگر در کشور ما دولت “افراطی سنی” ایجاد گردد، انتخاب خوب نخواهد بود، مانند آنکه در ایران “ملاهای شیعه” راه “صفوی ها” را در پیش گرفته است. مسئلۀ “حاکمیت” بر یک قلمرو وظیفۀ دولت است، با این همه چرندیات او ربطی ندارد. مردم افغانستان، با “بحران افغانستان” و هم چنان با “بحران” و وضعیت جغرافیائی و سائر منابع اطلاع دارند.

وقتی این فضول جامعۀ افغانستان را “چند قومی” می داند، ما هم به زبان علمی خود ما، “کثیرالایتنی” و “کثیرالادیان” و یا “کثیرالمذهب” می دانیم، اما ریشۀ بحران را در کشورما، در ین ترکیب نمی بینیم. این ترکیب اجتماعی سابقۀ بیش از هزاران سال  دارد. این به دیگران چه، که در کشورما چند زبان وجود دارد. در وقت پادشاهی مغل تنها در کابل، با ۱۳ زبان صحبت می شد و مردم از همزیستی صلح آمیز برخوردار بوده اند. وقتی این بی مغز و مداخلگر، برای افغانستان یک حکومت “فراگیر” می خواهد، و باز طوری افاده می کند که ما نمی خواهیم که “یک قوم بیاید” و قدرت را در دست گیرد. برای این فتنه و مفسد باید گفت، که برای تو چه! مردم افغانستان در مرحلۀ تأریخی، زندگی “قومی” قرار ندارد. این جامعه سابقۀ خیلی دیرینه با ساختارهای دولتی دارد. وقتی او ادعا می کند که باید از تمام اقوام در حکومت شامل باشد، باید بشنود که در تعیین چنین ترکیب، هیچکسی از بیرون حق ندارد، که به شکلی از اشکال، خود را “حامی” این و یا آن “قوم” و یا حامی “پیروان کدام مذهب” در داخل وطن ما بداند. حل سیاسی، فقط توسط افغانها ممکن است و آن اینکه، همبستگی تمام تشکل های اجتماعی باید بر طبق قوانین و تعهدات در برابر جامعه و وطن ما تحکیم یابد که بعداً حاکمیت دولتی خطوط مناسبات کشور را با جهان خارج، تعیین کرده می تواند که فارغ از هر گونه تبعیض در برابر انسانهای دیگر در کشورهای جهان باشد. محاسبه با همچو فضولها، ساده است. آنچه قابل تذکر می دانیم اینست که افرادی چون این شخص که اگر خود را نمایندۀ “حوزۀ تمدنی” بداند و فکر کند که سرنوشت این منطقه را باید تعیین کند، باید به حرف های بی معنی و عوامفریبانۀ آنها گوش داده نشود. زیرا تمام ارزشهای کلتوری و فرهنگی، ملکیت کدام شخص نیست و در انحصار کس بوده نمی تواند. هر انسان در هر ثانیه و هر دقیقه که بخواهد ازین ارزشهای کلتوری و فرهنگی، بدون جبر در زندگی خود کار می گیرد. در ادارۀ سیاسی کشور، ایجاد و حفظ نظم دولتی، حاکمیت قانون است، که توافق بر همچو قانون، مربوط اتباع افغانستان است. برای اینکه خود مانرا در یک مسیر فکری بیابیم، که روابط ایران را با افغانستان بطور خلص با ذکر چند نمونه، تشخیص بتوانیم، به این چند رویداد از وقفه های مختلف مکث می کنیم. وقتی در ماه جولای سال ۱۹۷۳م (۲۶ سرطان ۱۳۵۲ ه ش) رژیم سلطنتی در افغانستان سقوط داده شد، در آنزمان «رژیم شاهی ایران»، وظیفة «ژاندارم» را در منطقه برای امریکا و غرب ایفاء می کرد. در آنزمان دولت ایران تلاش ورزید، تا با مواضع مساعدتر اقتصادی و نظامی ای که داشت، افغانستان را که در حقیقت از یک سیاست «بی طرفی مثبت» پیروی می کرد، از پیوندهای سابقۀ آن که روابط دوجانبه  و بدون قید و شرط با “همسایۀ شمالی” خود داشت، لرزان سازد و روابط کشور را با همسایۀ شمالی، که در موقف یک “قدرت بزرگ»، در جهان بوده است، برهم زند. کودتای خونین در اپریل ۱۹۷۸م‌ وضعیت را در افغانستان پیچیده تر ساخت. وقتی در اول فبروری ۱۹۷۹م،  «ملا خمینی»، به یاد «صفوی ها»، رژیم شاه ایران را «سقوط» داد، درست به تآریخ ۱۵ مارچ ۱۹۷۹م، هواداران «خمینی» بکمک شبکه ها و حلقات جاسوسی ایران که در زمان شاه در بخش فعالیت های پس مرز تعبیه شده بود، در شهر هرات حمام خون برپا کردند که قبلاً نیز یاد گردیده و قریب سی هزار هموطنان ما، به قتل رسیدند. در ادامه این و قایع و قبل از ورود قوای شوروی به افغانستان، طوری که قبلاً نیز گفته شده است، مأموران دولت «ملا خمینی»، در تحت نام «شیعیان» به سازماندهی، تسلیح و تمویل شورشی ها مشغول بوده است. وقتی دولت و یا “حکومت چپی” سقوط کرد، نویسنده شاهد اوضاع، در ده ماه بعد از “سقوط” در کابل بوده است. صرفنظر از اینکه توسط جنگی های “مسعود” و “حزب وحدت” و قومندان های گروپ “اسماعیلیه” تحت نفوذ خانوادۀ “سید کیان” که در کابل حد اعظمی چور و چپاول را به راه انداخته بودند، در حالی که در آنوقت هم اکثریت سفارتخانه ها مسدود بوده است، سفارت ایران و هم پاکستان باز بوده است. به یاد داریم که وقتی اتباع افغانستان، با داشتن پاسپورت به سفارت ایران برای اخذ “ویزه” می رفته اند، در حالی که حتی مکتوب از وزارت خارجۀ “حکومت جهادی” می داشته اند، با وجود آنهم، مأموران سفارت ایران، به مکاتیب وزارت ارزش نمی داده اند، از هر فرد می خواسته است، تا از “حزب وحدت” برای آنها مکتوب بیاورند. نا گفته نماند، همان مأمور دولتی ایران، که در تهران، حین تشکیل و تأسیس “حزب وحدت” لقب “پادشاه مخفی” را کمائی کرده بود، با “سقوط رژیم چپ” در افغانستان، به حیث سفیر ایران در کابل تعیین گردیده بود. در همان روزها بوده است که در نتیجۀ دخالتهای صریح این سفارتخانه ها و بخصوص ایران و پاکستان، جنگ “داخلی” در افغانستان، توسط وابستگان آنها، براه افتاده است. حال وقتی همین سفیر دروغگو، می گوید که  “ما امریکائی ها را همراهی” نکردیم، حرف خیلی پوچ است، زیرا در قدم اول، امریکائی ها و متحدان آنها، به عسکر ضرورت نداشته اند. اما وقتی “هیأت” اروپائی، به هدایت جلسۀ کشورهای اتحادیۀ اروپا، پس از ختم کنفرانس “بن” به تأریخ ۵ دسمبر ۲۰۰۱م، با ایرانی ها تماس می گیرند، برای جلوگیری از فتنه خلق کردن،  پرداخت “رشوه” به ایرانی ها توصیۀ کرده بودند. زیرا “حزب وحدت” شامل “اتحاد شمال” بوده است، باید به همکاری در دولت “مؤقت”  توصیه می شد. فعالیت های مخفی آنها، تنها با جمعیت “شیعه” محدود نبوده است. “شیعیان” وطن همه پیرو “ملا خمینی” نبوده و نیستند. “تورن اسمعیل”  که از نخستین توطئۀ بزرگ، تا امروز در خدمت ایران قرار دارد، خود “تاجیک” و “عضو جمعیت اسلامی” می باشد. در حالی که به این چیز هم ضرورت نبوده است، زیرا حزب وحدت از مدت ها در آتحاد شمال شامل بوده است. اما باز هم ایرانی ها در تماس با “اتحادیۀ اروپا” امتیازات را برای خود اختصاص داده اند. فقط یک نقطه را باید یادآور شویم، که برای حمایت از “کرزی” حتی “گلبدین حکمتیار” را مجبور به خروج از ایرن ساخته اند، زیرا موضعگیری های تبلیغاتی او را در روزهای نخست بر ضد حکومت ” حامد کرزی” و فیصلۀ “بن”، به موقف ایرانی ها نیز مضر می دانسته اند. حال چگونه است؟

پایان